پست ثابت
آنان که درد خویش را داشتند و زخم دیگران را التیام گذاشتند تا نسخه بادها را بپیچند.



خاطره ای از شهيد دکتر محمدصادق يار محمدی
به نقل از همرزم شهيد
در
زمستان سال 65 ودر جريان بمباران شهرها شهيد كه مسئوليت بهداري سپاه
كوهدشت را بر عهده داشت و در جمع آوري اجساد شهدا خود به عنوان نيروي
امدادگر وارد صحنه ها و محل هاي بمب باران شده مي شد و كار
امدادگري مي كرد و آن هايي كه نياز به پانسمان داشتنند انجام مي دادند و
همه شهدا را غسل مي داد .
مادر يكي از شهدا كه طفلي قنداق در بغل داشت
جهت تحويل ساك و وسايل فرزند شهيدش به سپاه آمد و با ديدن ساك پسر
عاطفه مادري اش به او اجازه نداد و با صداي بلند گريه كرد . همسرش از من
خواست تا او را دلداري دهم تا ساكت شود من نيز وي را دلداري دادم و كم
كم آرام گرفت و ساك پسرش را تحويل گرفت بافاصله بسيار كمي كه شايد
نيم ساعت طول نكشيد خيابان رهبري بمب باران شد و تعدادي شهيد شدند
اينجانب به همراه شهيد به محل رفتيم كه با جسد همان مادر شهيد در حالي
كه طفلش سالم بود رو به رو شديم كه هوز مشغول مكيدن شير مادر شهيدش
بود و خوني از سينه مادر جاري شده بود و بر روي پستان مادر سرازير مي
شد و بچه هم شير و هم خون را با هم مي مكيد.
خدا مي داند آن صحنه تا
چه حد ما را منقلب كرد و روي ما تاثير گذاشت .شهيد طفل را جدا كرد و
من نمي دانم چه گفت كه خود نيز راهي همان راه شد.
در جريان
حمله مرصاد اينجانب به عنوان فرمانده گردان ويژه اي به نطقه رفتم كه
شهيد يار محمدي نيز مسئوليت بهداري آن گردان را به عهده داشت با توجه
به بي خوابي و زحمات بسياري كه نيروهاي گردان كشيده بودند يك روز
قبل از شهادت نامبرده مسئوليت بهداري مستقر نمودم ولي هر بار كه فرصتي
مي يافت اسلحه اي را بر مي داشت و به كمك ديگر بچه هاي گردانم مي
شتافت و در يك روز دو دستگاه جيپ و يك دستگاه موتور سيكلت تارتش را كه
به دست منافقين افتاده بودند و در يك موقعيت مناسب با نشستن پشت آن ها
را يكي يكي به عقب كشيد و سالم تحويل داد اينجانب او را منع كردم كه
چرا بهداري را رها مي كني و او ناراحت شد و گفت مگر نمي بيني وضع
بچه ها چطور است من چطور داخل يك چادر بايستم و شاهد مانور اين
دخترهاي فاسد و منافق باشيم خواهش مي كنم ديگر مرا اذيت نكن.
گر
چه ذكر خصوصيات بيان خاطرات اين شهيد توسط اينجانب به دليل اين كه
از بستگان ايشان هستم خارج از عرف تعريف مي باشد . ليك سجاياي اخلاقي
او نمونه بود و بسيار عهالي بود او بسيار از خود گذشته بود و ارادت
زيادي به امام و انقلاب داشت.
او پس از سالها خدمت خالصانه در جبهه
هاي حق عليه باطل سرانجام در عمليات مرصاد دعوت حق را لبيك گفت و به
درجه رفيع شهادت نائل آمد.
در سال 65 شهيد صادق يار محمدي براي بازديد اقوام به روستا ما آمد و در آن جا با سخنان شيرين به تشويق جوانان مي پرداخت.
در همان ماه بنده با راهنمايي هاي ايشان براي رفتن به جبهه ثبت نام
نمودم. طول مدت 15 ماهي كه در جبهه بودم كه وقت شهيد را مي ديدم هميشه
با چهره اي خندان و با روحيه اي بالا به ما روحيه مي داد و ما را به
مقاومت تشويق مي نمود تا اين كه در عمليات مرصاد شنيدم كه شهيد حور
داشتم . من در بهداري بودم و موفق به ديدار ايشان نشدم تا اين كه اطلاع
يافتم شهيد شده است . بچه هاي بهداري همه از شنيدن اين خبر ناراحت
بودند و زدند زير گريه.
ايشان همواره مهربان بود و با سخناني آرام و
رسا و تبسمي بر لب سخن مي گفت. در تاريخ 65/1/25 به منطقه غرب كشور
اعزام شدم و در آن جا به خدمت ايشان رسيدم و چون فرمانده گروهان بود
بنده را به عنوان مسئول داروخانه معرفي كرد و چون تعداد 20 نفر در
ساختمان درمانگاه بود با همكاري برادران فرهنگي كلاس قرآني تشكيل
داديم كه ايشان هم شب ها شركت مي كرد تا يك شب به آسايشگاه آمد و گفت
مژده و ما هم فهميديم كه عمليات حاج عمران است و همان شب اعزام شديم .
همواره پاك بود و ما را راهنمايي مي كرد او را فراموش نمي كنم.
به مناسبت بیست و هفتمین سالگرد سردار شهید اسدمراد بالنگ
1365/10/27
فرازی از وصیتنامه سردار شهید اسدمراد بالنگ : بار خدایا این بار که دیگر می دانم حتما شهید می شوم چون که محمود رضایی را در خواب دیدم و گفت من خیلی وقت است که منتظر هستم . . . امام نعمتی است که خداوند به ملت ایران عطا کرده قدر این نعمت را بدانید.
تاریخ شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۲۷
خاطره ی سرهنگ حاج سیف اله ایمانی از شهید والامقام اسدمراد بالنگ
شهید بالنگ جوانی بودند که دنیا را برای خودش کوچک می دانست. در روزهای آغازین سال ۶۲ افتخار همکاری با ایشان را داشتم. گردان ش.م.ر که تشکیل شد من فرمانده بودم و او جانشین من. تا زمانی که به شهادت رسیدند با هم بودیم. در آن مدت غیر از شهادت در رابطه با موضوع دیگری صحبت نمی کرد و مرتب آرزوی شهادت داشت. حدود یک ماه قبل از عملیات کربلای ۴ مقدمات ازدواجش را فراهم کرد و عقد هم کرده بود. چند روز مانده به عملیات مرخصی گرفته بود که مراسم ازدواجش را برگزار کند. در پادگان شفیع خانی بود. ظهر بود که دیدم بالنگ برگشت. به او گفتم چه شد؟ تو مرخصی گرفته بودی که بروی و مراسم عروسی را برگزار کنی. چرا برگشتی؟ به من گفت که برای عروسی فرصت هست.ولی اگر عملیات را از دست بدهم معلوم نیست بعدا چه پیش خواهد آمد. عملیات کربلای ۴ به پایان رسید.متاسفانه یگانهای دیگر در رسیدن به اهداف خود موفق نبودند و تنها گردان لرستان و فجر فارس موفق شده بوند و اهداف را تصرف کرده بودند. به هر حال باید برمی گشتیم. حدود ده ، پانزده روز به رزمنده ها مرخصی دادند.بالنگ هم رفت. این بار هم قرار شد مراسم عروسی را برگزار کند. همان روزها اخوی من مجروح شد. بالنگ آمد و احوال پرسی کرد. بعد از چند روز من به منطقه برگشتم. اما بالنگ را خبر نکردم و در مورد عملیات چیزی به او نگفتم. دوباره اطلاع پیدا کرد که قرار است عملیات انجام شود و باز هم مراسم عروسی را برگزار نکرد و برگشت.
خلاصه با فاصله ده پانزده روز از عملیات کربلای چهار عملیات کربلای ۵ شروع شد و حدود یک ماه طول کشید. اواسط عملیات بود. یگانهای دیگر مرحله به مرحله وارد عملیات می شدند. یک روز فرمانده عملیات با من تماس گرفت. باید تیمی را می بردم و نزدیک نهر عرائض مستقر می کردم. آماده شدیم که حرکت کنیم. مجددا فرماندهی تماس گرفتند و قرار شد که فردا حرکت کنیم. همان شب یک طلبه همدانی که یگانش را گم کرده بود، به عنوان مهمان در چادر ما ماند. آن طلبه و شهید بالنگ شروع به صحبت کردند و محور صحبت هایشان شهادت بود. سؤال و جواب های زیادی بین آن دو مطرح شد. صبح زود بیدار شدم که تیم را ببرم. دیدم بالنگ نیست. رفتم بیرون منتظر ایستادم که بیاید. دیدم داخل لنکروز نشسته و مشغول نوشتن چیزی است. یک دست لباس نو سپاهی هم داخل کوله پشتی اش داشت که آنها را بیرون آورد و قصد داشت که بپوشد. به او گفتم که فرصت نیست و باید سریعتر حرکت کنیم و نشد که لباس ها را بپوشد. به او گفتم چه می نویسی؟ دیدم داره وصیت نام می نویسه. حرکت کردیم. بالنگ گفت دیشب خواب دیدم. امروز یا من یا تو شهید می شویم. اما من شهید می شوم. به شوخی به او گفتم آن طلبه زیاد صحبت کرد، شام هم زیاد خوردیم، خواب آشفته بوده (هله پله بوده). عملیات که شد، خط ما و عراقی ها مشخص نبود.خاکریزی که نفر برهای عراقی از روی آن تردد کرده بودند شبیه جاده شده بود.ما اشتباها روی آن به پیش می رفتیم.یک مرتبه دیدم یک نفر پشت دوشکا به سمت ما رگبار گرفت. با یک دست به ما اشاره می کرد که بیایید و تسلیم شوید. خوب دقت کردم دیدم از نیروهای عراقی است. به حدود پنجاه شصت متری او رسیده بودم. از ماشین پیاده شدم و دستهایم را بالا بردم. به بالنگ گفتم من او را متوجه خودم میکنم که تصور کند می خواهیم تسلیم شویم و تو ماشین را برگردان. همین طور که ماشین را برگرداند من برگشتم و پریدم داخل ماشین. با سرعت پیش می رفتیم و دوشکا هم از پشت ما را به رگبار بسته بود. به خاکریز رسیدیم. دو چرخ جلوی ماشین روی خاکریز بود و دو چرخ عقب در هوا مانده بود.ماشین شل شد. گلوله ای از عقب به در لنکروز خورد، آن را سوراخ کرد، از اتاق هم رد شد و به صندلی که بالنگ روی آن نشسته بود اصابت کرد و بالنگ رو مجروح کرد. گلوله عین یک گلوله آتش وارد اتاقک شد. بالنگ برگشت من را نگاه کرد و خندید. پاهایش شل شد. خیلی عجیب بود.عقب ماشین چند نفر نشسته بودند.ولی گلوله از آن چند نفر گذشت و به بالنگ که پشت فرمان ماشین نشسته بود برخورد کرد.
بالنگ را از پشت فرمان جابجا کردم و خودم جای او نشستم. پتوی زیر راننده از شدت خونریزی کامل خیس بود و من اصلا متوجه نبودم که این خون است. پشت فرمان نشستم و با سرعت تمام حرکت کردم.حدود هزار متر عقب تر پست امداد لشکر ۲۷ محمد رسول الله مستقر بود. بالنگ را به آنجا رساندم. در آن لحظات آخر که به همراه پزشک بالای سرش بودم دهانش را باز و بسته می کرد که سخنی بگوید ولی نمی توانست و صدایش نامفهوم بود. آخرین تصویری که در آن لحظات از بالنگ در ذهنم مانده لبخند روی لبانش بود. پزشک که آنجا بود لباسش را پاره کرد. سر گلوله هنوز روی فانوسقه بالنگ بود. دکتر گفت شریان آئورتی قطع شده است و هیچ کاری نمی توان برای او انجام داد. همان جا شهید شد. بعد هم که از معراج شهدا آمدند و بالنگ را به معراج منتقل کردند. بعد از چند لحظه که او را بردند دیدم یک نفر از بچه های تهران به من اشاره می کند که این همه خون چیه؟ وقتی نگاه کردم دیدم همان لحظه که جای بالنگ نشستم تا کمر خونی شده بودم. به سنگر فرماندهی رسیدم، حاج نوری، شهید محمد آزادبخت و جعفر یگانه هم آنجا بودند. می دانستم که علاقه زیادی به بالنگ دارند. چند لحظه کناری ایستادم که بروند و بعد وارد سنگر شوم.دیدم فایده ندارد. با سرعت رفتم که وارد سنگر شوم، حاج نوری را دیدم. پرسید چکار کردید؟ کم کم گفتم که بالنگ شهید شده…
خواستم لباسهایم را عوض کنم و حمام بروم. همان موقع لباسهای بالنگ را دیدم که قصد داشت بپوشد ولی فرصت نشد. در وصیت نامه اش نوشته بود که مرا با لباس پاسداری دفن کنید. من هم آن لباس ها را به سربازی به نام قبادی دادم و گفتم به تشییع شهید برسانید. گویا لباس ها را هم با شهید دفن کرده بودند. عملیات به پایان رسید. اولین بار که به منزل شهید رفتیم کوهدشت بمباران شده بود و خانواده شهید در بیابان های اطراف چادر زده بودند. با همان لنکروزی رفته بودیم که شهید بالنگ در آن زخمی شده بود و پدر شهید خیلی اصرار کرد که ماشین را ببیند و با دیدن ماشین خیلی منقلب شد.
شهید بالنگ اهل نماز شب بود و به هیچ چیز غیر از شهادت راضی نمی شد. در صحنه های نبرد بسیار شجاع بود. انسان با ذوق و خوش صحبت و خوش مشربی بود. گاهی در منطقه تور والیبال می زدیم و بازی می کردیم. گاهی که برای نماز جماعت روحانی نداشتیم بالنگ رو می فرستادیم جلو و پشت سر او نماز می خواندیم.
روحش شاد یادش گرامی
سرهنگ حاج سیف اله ایمانی

طی مراسمی با حضور نماینده ولی فقیه در لرستان و جمعی از مسئولان و خانوادههای شهدا نخستین یادواره استانی شهدای جامعه پزشکی لرستان برگزار شد
دبیر یادواره شهدای جامعه پزشکی لرستان ظهر امروز در نخستین یادواره شهدای جامعه پزشکی لرستان که در خرمآباد برگزار شد، گفت: وظیفه همه اقشار مختلف جامعه است که یاد و خاطره شهدا را گرامی بدارند.
جواد عموزاده اظهار کرد: بسیج جامعه پزشکی لرستان از 4 سال پیش یادوارههای مختلفی در شهرستانهای بروجرد، کوهدشت و الیگودرز برگزار کرده است.
وی افزود: امسال تصمیم گرفته شد که این یادواره به صورت استانی و در شهرستان خرمآباد برگزار شود که از چند ماه پیش کمیتههای فرهنگی، پشتیبانی و اجرایی این یادواره تشکیل شد تا امروز بتوانیم این یادواره را به خوبی برگزار کنیم.
دبیر یادواره شهدای جامعه پزشکی لرستان گفت: جامعه پزشکی لرستان 40 شهید را تقدیم انقلاب اسلامی کرده است.
این مسئول اظهار داشت: این یادوارهها با هدف بزرگداشت و زنده نگه داشتن یاد و خاطره همه شهدا برگزار شده است.
وی افزود: چاپ آثار و وصایای شهدای جامعه پزشکی لرستان در دستور کار قرار گرفته که به زودی چاپ و در اختیار عموم مردم قرار میگیرد.
عموزاده یادآور شد: در حاشیه این یادواره نمایشگاهی از آثار و وصایای شهدای جامعه پزشکی لرستان در معرض دید علاقهمندان قرار گرفته است.


خاطره ای از سردار شهید اسدمراد بالنگ به نقل از آقای سیدعلی نظریان
در یکی از پاتک های علیه رژیم بعث عراق در منطقه دربندی خان قبل از شروع کار با یک خودرو به تعداد رزمندگان پوتین مخصوص برف (چکمه ) که برای راحت تر شدن عبور رزمندگان از مناطق برف گیر به منطقه عملیاتی ارسال شده بود ، توزیع چکمه ها که به پایان رسید یکی از افراد به نشانه اعتراض به اینکه چکمه اندازه پایش نیست با مامور توزیع چکمه درگیر شد، پس از مشاهده این ماجرا توسط شهید اسدمراد بالنگ ، شهید چکمه هایش را به آن مرد داده و خودش با پای برهنه به ادامه نبرد رفتند.

شهید والامقام دکتر محمد صادق یارمحمدی
ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .

سردار شهید اسدمراد بالنگ
ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .

نشسته از راست نفر اول شهید والامقام دکتر محمدعلیم عباسی
ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .

نشسته از چپ نفر دوم شهید والامقام دکتر اسماعیل هادیان
ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .

من و اسماعیل همباز ی و همکلاس بودیم. در دوران بچگی بسیار فرز بود. ریزنقش بود و در بازیها کسی حریفش نمی شد.
در دوران دانشجویی و جوانی و بعد هم جبهه بسیار رشد پیدا کرده و اهل معنویت شده بود.
یکبار که تازه وارد شفیع خانی شده بودیم اسماعیل رو دیدم. اونها قبل از ما اونجا بودند. من طلبه بودم وایشون دانشجوی پزشکی. اونجا نماز جماعتی برگزار می کردیم و بین نماز مغرب و عشاء بنده کمی صحبت می کردم. شهید اسماعیل هم بود. اسماعیل وقار عجیبی داشت و این وقارش آدم رو می گرفت. خیلی متواضع بود. ولی اینقدر ابهت داشت و معنویتش بالا بود که وقتی با ایشون مواجه میشدم احساس حقارت می کردم.
اون موقع که بین نماز می خواستم صحبت کنم پیش خودم می گفتم اگه هادیان نباشه من راحت صحبت می کنم. وقتی ایشون حضور داشت جلسه سنگین می شد و حرف زدن رو برای من مشکل می کرد. اون هم سرش رو پایین می انداخت ولی من سنگینی وجودش رو احساس می کردم.
زمانی رسید که می خواستند ما رو ببرندکردستان که شهر ماووت رو فتح کنیم. فرمانده ما سیروس لرستانی بود. اسماعیل جزو گردان ما یعنی گردان محبین نبود. روز جداییمون ما خداحافظی کردیم و رفتیم. مدتی رو در سقز بودیم . بعد به منطقه اعزام شدیم. فردای عملیات بود که شنیدیم چند تن از بچه ها شهید شدند. پرسیدیم چه کسایی شهید شدند؟ اسم بچه ها رو گفتند فهمیدیم اسماعیل هم جزء شهدا بوده.
گفتیم اسماعیل روکه توی شفیع خانی جا گذاشتیم. گفتند اسماعیل که فهمیده قراره عملیات بشه دنبال ما اومده و توی همون عملیات هم شهید شد
حجت الاسلام والمسلمین حاج رضا مبلغی

سردار سرافراز شهید اسدمراد بالنگ
" مسئول بهداری و معاون گردان ش م ر کوثر " لشگر ۵۷ ابوالفضل لرستان
**********************
مصاحبه با برادر بهمن آزادبخت جانباز شیمیائی در رابطه باسردار رشید سپاه اسلام
شهید اسدمراد بالنگ
خبرنگار شیرز :اقای آزادبخت لطفا در رابطه با شهید اسدمرادبالنگ اگر ممکن است برای مردم عزیزمان صحبت کنید؟
بهمن آزادبخت : بسم الله الرحمن الرحیم
در موردشهدا و عزیزانی که خالصانه جان شیرین خودرا درطبق اخلاص نهادند و مردانه سینه در سینه دشمن با پایمردی و ایثار جانشان از حریم اسلام وکشور دفاع کردند کار ساده ای نیست بخصوص در مورد دلاورمردانی چون علیمردان آزادبخت و شهید اسدمراد بالنگ .
اما چکنم چاره ای نیست اولا یک دندگی شما آقای خاوری که خودت از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بوده ای و خوب میدانی که رزمندگان چه کردند و دوم احساس تکلیف و مجوزی که شهیدان علیمردان واسدمراد به من داده اند میدانی ما قبل از عملیاتها قرار گذاشته بودیم اگر کسی از ما زنده ماند تا اجازه ای از هم دریافت نکند درموردش صحبت نکنیم وتا الان فقط علیمردان و اسدمراد و امروز هم شهرام عباسی اجازه دادند که درموردشان حرف بزنم .
اما در مورد بالنگ : این شهید مظلوم ودلیر و عارف وارسته دلاوری غیور و شیر بیشه حق و حقیقت ایشان سادگی و صداقت و صفای باطن داشت اسد مراد در نبرد سختی که بادوشکا چی عراق داشت پشت فرمان لندگروز می نشیند و به طرف قرار گاهی که برای رفتن به آنجا ماموریت داشته حرکت می کند . اما با دوشکاچی عراق مواجهه میشود کلاشینکف دربرابر دوشکا نهایتا دوشکاچی عراقی از پشت به طرف لندکروز تیر اندازی می کند وتیر به کمر شهید اسدمراد اصابت می کند
اسدمراد قدرت حرکت را از دست می دهد و خودرو از حرکت می ایستد سیف الله ایمانی فرمانده دلاور گردان که این صحنه را می بیند طاقت از کف می دهد وبا رزمی دلاورانه وغیرتمندانه با کلاشینکف به جنگ دوشکا میرود و بعد از نبردی سخت ونفس گیر انتقام خون اسدمراد را می گیرد وقبل از اینکه اسدمراد شهید شود قاتلاش با دستان توانای فرمانده کوثربه درک واصل میشود وشاید این تنها شهیدی باشد که قبل از مرگش قاتلاش قصاص میشود .
از دوستانی که میشناسم ودر جنگ هم دوش و همراه هم بودیم می توانم سیف الله ایمانی و سرلک از ازنا واقای بیات که هردو پاسداراز ازنا وحسین کونانی ولی عباس وسعید مرادی خاطره ای از سعید مرادی که الان درخرم آباد کارمند است دارم وهیچگاه فراموشش نمیکنم در عملیاتی پل ارتباطی از بین رفت و ما چند روزی غذا نداشتیم ، برف سنگینی هم آمده بود داشتیم همه تلف میشدیم ، سعید که پائین کوه گمو بوده وشنیده بود که ما گرفتار برف و کمی آذوقه هستیم سریع خودش را با آذوقه وغذا به بالای کوه گمو رساند و مقداری غذا به سنگرها رساند با آن همه خطر و برف سنگین سعید دلاور به کمک همرزمانش آمد ایثار سیف الله ومردانگی سعید را فراموش نمیکنم
شهید اسدمراد بالنگ در عملیاتها لباس سبز پاسداری تنش می کرد و با همان لباس هم شهید شد در مورد عقد شهید بالنگ و دلاوریهایش هم صحبت دارم که در ادمه خواهم گفت ...ادامه دارد.
همچنان كه به بالشي تكيه زده بود با صداي بلند از روي رسالهي امام خواند: «اُحوُط آن است كه ...» گفتم: اُحوط نه، اَحوَط! گفت: نه اُحوُط درست است. گفتم: اَحوَط است بيسواد اُحوط چيست؟ گفت: كتاب لغت بيار. رفتم كتاب لغت را آوردم. داشتم دنبال احوط ميگشتم ديدم دارد دعا ميكند «يا خدا اُحوُط باشد! يا خدا اُحوُط باشد!» قاه قاه خنديدم و احوط را در كتاب لغت پيدا كردم و به او نشان دادم. گفت حالا لازم نيست اين را پيرهن عثمان كني! گفتم چرا نميخواهي خندهاي بر لبان دوستان ببيني! مطمئن باش فقط به خواجه حافظ نميگويم!
البته انصافاً عليم نسبت به هم سن و سالانش سروگردني بالاتر بود. اطلاعات و معلومات علمي و ديني اش در زمينههاي مختلف شايد از همهي دوستانش بيشتر بود. يكي از معلمانش در دبيرستان ميگفت: هميشه سعي ميكردم به بهانههاي مختلف او را به بيرون از كلاس بفرستم؛ چون اطلاعاتش زياد بود و اگر من اشتباهي ميكردم جلوي مرا ميگرفت و اگر اشتباهي هم نميكردم سؤالهايي ميكرد كه از عهدهي پاسخ گويي به آنها برنميآمدم. به همين دليل ميگفتم برو فلان كار را براي انجمن يا كتابخانه انجام بده و در واقع ميفرستادمش دنبال نخود سياه! ولي خوب، در جمع دوستان براي شوخي و سرگرمي اگر خداي نخواسته از كسي اشتباهي ميديد ديگر به راحتي ول كن نبود و با آب و تاب و با پيازداغ درست و حسابي آن را دنبال ميكرد. به همين دليل بود كه ما هم به راحتي از او نميگذشتيم.
خاطره از دکترمحمدجوادرضایی

در سال ۱۳۶۴ در منطقه زبیدات عراق تیپ مستقل ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) پدافند منطقه را به عهده گرفته بود معمولا اگر کارهای محوله خودمان را انجام می دادیم به عنوان شب نشینی در یکی از سنگرهای بزرگ که معمولا سنگر فرماندهی گروهان دوشکا بود جمع می شدیم و از هر دری صحبت و گفتگو می شد.
در یک روز بهاری که منطقه زبیدات و محوطه گروهان دوشکا بسیار سرسبز شده بود غروب همان روز بوسیله بی سیم و تلفن های صحرایی و قورباغه ای وعده گذاشتیم که همگی بعدازظهر در آنجا جمع شویم تعداد زیادی از همشهریان از جلمه برادر یوس آزادبخت – شهید حمید سوری – احمد نبی بیاتی که بچه تهران بود – حمید قبادی – شهید اسد مراد بالنگ و بنده در آنجا جمع شدیم صحبت و شوخی زیادی کردیم تا هنگام اذان مغرب که بعد از وضو نماز را به امامت شهید بالنگ بجا آوردیم و جهت صرف شام که خودمان درست کرده بودیم وارد سنگر بزرگ فرماندهی گروهان دوشکا شدیم ۲ عدد چراغ فانوس جهت روشن کردن سنگر روشن نمودیم و در وسط سنگر گذاشتیم بعد از صرف شام و گفتگوهای شامگاهی و ……
وقت خواب فرا رسید ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود که تصمیم به خوابیدن گرفتیم و قبل از خواب بنا را بر آن گذاشتیم که کسی جهت نماز شب بیدار نشود تا خوب بخوابیم و این در صورتی بود که همگی می دانستیم شهید بالنگ حتما نماز شب را خواهد خواند هنوز ساعتی از خوابیدن مان نگذشته بود که متوجه شدیم شهید بالنگ به آرامی بیدار شد و از سنگر خارج شده و بعد از چند دقیقه مجددا وارد سنگر شد و در گوشه سنگر شروع به خواندن نماز شب کرد.
چون بنا شده بود کسی بیدار نشود زمزمه بین افراد بالا گرفت و همگی بیدار شدند و چراغهای فانوس را پرنور کردیم و مجددا گفتگوی بچه ها شروع شد که بیشترش در مورد خلف وعده شهید بالنگ بود که مشغول خواندن نماز شب بود . بعد از اتمام نمازش همگی بسوی او هجوم آوردیم و او را مورد کتک کاری قرار دادیم اما او با آن روحیه بالایی که داشتند اقرار کردند درسته که شما قرار گذاشتید ولی وظیفه من اقامه نماز شب بود که به وظیفه خود عمل کردم .

از سمت چپ : سردار شهید اسدمراد بالنگ ، سردار زنده یاد حاج حمید قبادی، دلاوران حاج یونس قبادی، حاج محمود حاتمی و شادروان علی ملکی
می خواستیم برای عملیات کربلای 5 به شلمچه بریم. چهار نفری سوار لندکروز شدیم. بین راه یه سید از کوچ نشین های عشایر رو کنار جاده دیدیم که منتظر ماشین بود. اسماعیل گفت: سید بیا جای من بشین، من میرم عقب می شینم. سید هم فوری همین کار رو کرد. بعد از اینکه سید نشست، راننده گفت آقا سید از این به بعد اگه کسی بهت تعارف کرد سریع قبول نکن و یه کم مقاومت کن. سید هم گفت اشکال نداره، اینطوری بهتره، اگه دوستتون از ته قلب این کار رو کرده باشه الان اذیت نمیشه و براش مهم نیست. اگه از ته دل نباشه هم توبه میکنه که دیگه از این تعارف های الکی نکنه.
*****
قبل عملیات کربلای 5 بود. یه شب دیدم کلی جنازه ی عراقی روی هم تلنبار کرده بودن، طوری که آدم واقعا وحشت میکرد. صبح داشتم نماز صبح میخوندم. دیدم اسماعیل اومد و شروع به نماز خوندن کرد. تو حالت سجده بود که دیدم موهاش خیلی براق شده. به سرش دست کشیدم و دیدم سرش خیس بود. تازه متوجه شدم توی اون هوا، نزدیک اون همه جنازه، با اون آب سرد، قبل نماز صبح غسل کرده بود.
از خاطرات دکتر مراد سوری
شهید شهرام گفت این شخص خیلی آدم فقیری هست. خیلی افسوس خورد که چرا در جامعه همچنین افرادی هستند که با فقر زندگی می کنند؟
کارگر نمازش را که خواند شهید شهرام به دنبالش رفت تا نشانی اش را یاد بگیرد و به او کمک کند.
وقتی که مرد فقیر از مسجد خارج شد، دنبالش راه افتادیم. مسافتی طولانی را طی کردیم تا به در خانه اش رسیدیم. وقتی که مرد داخل خانه اش شد، شهید شهرام روبروی خانه ی او زانوی غم بغل کرد و برایش گریه گرد.
خاطره از حاج آقا مبلغی

روزی در خانه شهرام بودم.فاطمه (دختر شهید) را که تازه روی پا ایستاده و راه رفتن آموخته بود را حاضر کردم و برتنش یک تاپ و شلوارک پوشاندم تا همراه شهرام که قصد داشت خرید کند، بیرون بروند. فاطمه را به حیاط بردم، شهرام که پشتش به ما بود، برگشت که دست فاطمه را بگیرد؛ ناگهان جا خورد و با حالت عجیبی به من گفت فاطمه را با این لباس بیرون ببرم؟
من او را قانع کردم که فاطمه کودک است و حجاب برایش در این سن معنایی ندارد. فاطمه را تا کنار در برد، در را باز کرد، اما بیرون نرفت. در را بست و برگشت و با لحن مهربان و ملایمش گفت که بهتر است یک بلوز آستین بلند و شلوار راحت تر تنش کنید. لباس های فاطمه را عوض کردیم. آن گاه با خوشحالی او را بیرون برد.
بعد همسرش به من گفت: آرزو، گفتم که شهرام فاطمه را با این لباس ها بیرون نخواهد برد

موقعی که اسماعیل دو ساله بود وتازه راه افتاده بود، من هیچ موقع نمی دیدم که راه بره. به بقیه هم می گفتم :من هیچ وقت ندیدم پرویز به جای اینکه راه بره می دوه. پنجه هاشو می ذاشت روی زمین و می دوید.
خیلی کوچولو بود، گاهی من می انداختمش هوا ولی این بچه نمی ترسید. بعضی ها می ترسیدند، من می گفتم نگران نباشید، گاهی مادرش می گفت تازه شیر خورده، اذیت می شه ولی اسماعیل انگار نه انگار. گاهی بهش می گفتم بیا کشتی بگیریم، من خودمو می انداختم زمین و اون برای خودش کف می زد. گل سرسبد بود. تا دانشگاه با هم کشتی می گرفتیم.
خیلی روی موی سرش حساس بود که بلند نشه. تا می اومد خونه می گفت داداشی و به موهاش اشاره می کرد و می گفت قیچیتو بیار. آخرین بار هم قبل از شهادتش بود.
عموی شهید(حاج حسین)
من در تاريخ 64/10/10 به جبهه اعزام شدم و برادرم در آن زمان مسئول بهداري 110 شهيد بروجردي بود و مدت چند ماهي بود كه يكديگر را نديده بوديم در سال 65 ما را براي عمليات حاج عمران به پيران شهر بردند و در يك مدرسه جمع شديم مدرسه در كوچه اي بن بست بود و من به ديوار تكيه زده بودم كه ديدم يك پاترول به سرعت آمد به سمت من .پيش خودم گفتم اين كيه كه ترمز بريده است .ديدم برادرم است كه با لباس چريكي پياده شد و مثل هميشه خنديد و گفت تو كجا و اين جا كجا و گفت بيا سوار شو تا برويم خط مقدم گفتم بي اجازه نمي شود گفت بهداري شما در خط است پيش قبر حاج عمران رفتيم بالاي گردنه كه يك گلوله توپ وسط جاده خورد گفت نترس اين اول بسم الله است تا رسيديم بهداري مجروح زيادي اوردند و شروع كرديم به پانسمان تا ساعت يك بامداد كه رفتيم در يك سنگر 5 نفره فقط جاي نشستن بود و يك نفر هم بي سيم چي كار مي كرد كه من برادرم را بيدار كردم و گفتم كله گنده پاشو .
مرتضی قبادی : شهید اسد مراد از شهدای مخلص بود که هیچگاه چهره بشاش و نورانی او را از خاطر نمی شود فراموش کرد . چهره نورانی او
که نشان از اخلاص ،تقوا ، صلابت و صداقت در میان رزمندگان کوهدشتی تقریباً
می شود گفت منحصر به فرد بود. او بی ریا بود او کم توقع بود او کم صحبت
بود او محبوب قلوب دوستان بود و بالاخره او یک پاسدار به تمام معنا بود که
در بین دوستان همچون ستاره ای می درخشید و دیگران از حضورش مسرور بودند .
روحش شاد .

اسدمراد بالنگ
ســـــردار رشـــیــــد ســپـــه سـالارم شـمـــع افــروز مـحـفــل یـَـل نامـدارم
رو پــی عــزیـــزی ســـــردار دیـریـنـم و دوری بـــالـات حــســـرت مــچـیــنــم
شــیــوایــــی کـلـام ســخــنــرانــم رو فــرمــانـــده نـامـــدار سر گــُـردانـم رو
رو پــــی ســــخــــاوت دل دیــنـــدارت و تـاریـخ ثـبــت بـــی نــام اَژ کــــردارت
مــرد بـا ســخــــاوت دودمــــانــــم رو فـــرمــانــده بــر حـق پـاسـدارانـــم رو
دُر دانـــه کــلــام بــا صــــدق و وفــــا بـــا اراده و عـــزم بـــا مــهــر و وفــــــا
ســفــره هــمـیـشـه پـــر نــون و آوِت و حـاتـم طـائـــی ثـبـت بـی اَژ نامـــت
عــمــو فــدای دل پـــر ژِ مـهـرت بــام فــــدای سـیـــرت و دل پــاکـــت بــــام
هـمـچـو نــامــت تــو ژِ حــق نترسین دس و دس محبـوب و یـا حـق رسـیــن
تقدیم به روح شهید گـــرانـقـــدر اســدمــراد بـالـنـــگ
شاعر : میثم دلفانی
یکبار رفتیم روستا نزدیک غروب بود به اسماعیل گفتم بریم قدم بزنیم ، اسماعیل گفت دیره ،گفتم بریم هوا خوبه .
از روستا رفتیم بیرون من شروع به صحبت کردم،گفتم میخوای چکار کنی؟ می خوای برگردی جبهه ؟
گفت همون موقع که گفتی بریم قدم بزنیم تو ذهنم گفتم چرا اینو میگه و متوجه هدفت شدم . گفتم حاجی خیلی نگرانه ، تو پزشک آینده هستی اگه بمونی و درست رو بخونی بهتر میتونی به جامعه خدمت کنی .
گفت من از بابات خیلی انتظار ندارم ، بلاخره سنی ازشون گذشته ، ولی تو نباید این حرفها رو بزنی ،خود تو برا چی رفتی جبهه؟ گفتم ما همه وظیفه مونه ولی تو ممکنه صلاح نباشه بری جبهه .
گفت ندای هل من ناصر ینصرنی الان بلنده ، پزشک و غیر پزشک ، باسواد و بی سواد همه باید از این کشور دفاع کنیم ، اگه قسمت نبود و شهید نشدم که به مردم خدمت میکنم . خلاصه می خواست منو متقاعد کنه با هم برگردیم منطقه و هرچه من حرف زدم قانع نشد .
همون شب می خواست بره اندیمشک. حاجی به من زنگ زد و گفت راضیش کردی ؟ منم گفتم هر کاری کردم قانع نشد . حاجی هم به اسماعیل گفته بود که فردا صبح آماده باش که خودم با ماشین ببرمت . اسماعیل گفته بود خودم تا سه راهی زانوگه میرم از اونجا هم ماشین زیاده. اونموقع ماشین نیسان آبی داشتند .
خلاصه روز بعد پدر من و حاج ابراهیم اسماعیل رو تا پلدختر برده بودند و از اونجا سوار ماشین های اندیمشک کرده بودند و برگشتند .پدرم گفت وقتی که اسماعیل را سوار کردیم و برگشتیم حاج ابراهیم گفت خدایا ان امانتی بود که به دست من دادی و الان دادمش دست خودت . بعد هم که اسماعیل شهید شد من جبهه بودم موقع تشیع جنازه اش که می خواستند دفنش کنند پدرم که توی قبر بوده ، میشنوه حاج ابراهیم میگه خدایا این امانتی بود، که من تا حالا ازش نگهداری کردم. حالا تحویل خودت میدمش . همون روز موقع برگشتن به خونه میگه روزی که بردیمش پلدختر میدونستم اسماعیل شهید میشه
خاطره از آقای مجید ایام

شهید دکتر اسماعیل هادیان
شهرام بسیار آرام و متین بود. جوری که وقتی کنار او بودم احساس آرامش عجیبی می کردم و اکنون هم یاد او باعث آرامش قلبی ام می شود و مصداقی از الابذکر الله تطمئن القلوب بود. چون خود همیشه یاد خدا بود و بسیار مخلص بود یادش قلب را آرام می کند.
بار اولی که زخمی شده بود، وقتی به خانه آمد، گاهی من پانسمان زخمهایش را عوض می کردم ولی شهرام با اینکه جراحت سختی برداشته بود، حتی یک آخ هم نمی گفت.به من نگاه کرده و لبخند می زد. من بعد از چند سال(حالا که خودم فرزند جوان دارم) فهمیدم که او چه صبور بوده که آن دردها و زخم های عمیق را بدون کوچکترین شکایت یا بهانه و هیچ ناله ای تحمل می کرد.
با توجه به اهمیتی که خودش به واجبات و مستحبات می داد ولی هیچ وقت ما را مجبور به انجام دادن عمل واجب ومستحبی نمی کرد. بلکه با رفتارش مارا شیفته خودش می کرد، آنگونه که ما با عشق دوست داشتیم مانند او باشیم.
خواهر بزرگوار شهید،خانم آرزو عباسی

گروه اندیشه: خاطرات و زندگینامه شهدای جامعه پزشکی شهرستان کوهدشت در قالب کتاب «نبض خاکریزها را بگیر» توسط محمدتقی عزیزیان منتشر شد.
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از لرستان، در کتاب نبض خاکریزها را بگیر که به تازگی توسط نویسنده لرستانی محمدتقی عزیزیان با شمارگان هزار نسخه در انتشارات آمین احمد قم و با حمایت بنیاد شهید و امور ایثارگران لرستان منتشر شده است خاطرات و زندگینامه شهدای جامعه پزشکی شهرستان کوهدشت معرفی شده است.
از جمله شهدایی که در این کتاب به زندگینامه و خاطرات آنها اشاره شده میتوان از اسدمراد بالنگ، محمدعلیم(شهرام) عباسی، اسماعیل هادیان و صادق یارمحمدی نام برد. در بخش معرفی شهید بالنگ
ضمن اشاره به زندگینامه و تاریخ شهادت این شهید خاطراتی با عناوین سلام
بر حسین، جادههای جنگ، ارتفاع مردانگی، شهیدان را شهیدان میشناسند، بیان
شده است.
همچنین در معرفی شهید محمدعلیم (شهرام عباسی) خاطراتی با عنوان دو رکعت نماز، دو رکعت درس، وقت عاشقی، مجموعه مراد و در بخش معرفی اسماعیل هادیان
خاطراتی تحت عنوان مبارزه با هوای نفس، پای لنگ و شوق تمنا، تعارف، سحر
بود و من و سجاده، خبر شهادت، بعد از شهیدان … بمانم که چه؟، مراودههای
عرفانی ذکر شده است. در بخش معرفی شهید صادق یارمحمدی
نیز خاطراتی با عنوان در آغوش پیراهن توف غیرت مردانه عشق، سرمایه ایثار،
بهدنبال رد پایت، آرامش دریا، لحظه دیدار، سکاندار، دو قدمی آتش، لحظه
پرواز بیان شده است.

پاسدار انقلاب اسلامی آگاهانه راه حسین (ع) را که ادامه راه انبیاء الهی است انتخاب می کند و در این راه، فروغ خون اصحاب حسین (ع) و شهیدان گلگون کفن کربلا را چراغ راه خویش قرار می دهد.
شهادت دُرّ گرانبهایی است که بعد از جنگ به هر کس نمی دهند.
ما فقه بـه معنـای واقعی کلمـه و قرآنی آن را در میدان جنگ آموخته ایم .
ادامه مطلب . . .

شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
هر روز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همه صحنه ها از آن بهره جسته ایم.
ادامه مطلب . . .

شهید اسدمراد بالنگ در حوالی ظهر یک روز بهاری در سال 1342 در شهر کوهدشت از یک خانواده مذهبی متولد گردید.
ایشان در زمان راهپیمایی های زمستان 1357 چهارده ساله و کلاس اول راهنمایی بودند و همپای دیگر دانش آموزان در راهپیمایی و تظاهرات خیابانی شرکت داشتند،بعد از انقلاب هم وارد پایگاه های مقاومت شبانه شد و زمان جنگ تحمیلی هم همراه عموم مردم به جبهه رفت.
اولین عملیاتی که این شهید شرکت داشتند عملیات طریق القدس بود که به فتح بستان انجامید.که پس از آن به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کوهدشت درآمده و در اکثر عملیاتها شرکت داشتند از جمله عملیات فتح المبین،بیت المقدس،رمضان،محرم،والفجرها،عاشوراها،
کربلاها و سمت مسئول بهداری گروهانها و گردانها رو بعهده داشت.
آخرین عملیاتی که شرکت داشتند عملیات کربلای 5 بود که عاقبت ایشان به شهادت انجامید.
از جمله دوستان این شهید ، شهیدان احمد دارابی،علی حاتمی،محمود رضایی،علی محمد کوشکی،حجت اله سرتیپ نیا،فیروز سرتیپ نیا،حمید سوری،سعادت قبادی و تعداد زیادی دیگر از خیل شهیدان.
ايشان
چند ماه قبل از شهادت عقد نمو دند البته به سفا رش خانواده و دوستان . هر
موقع مي گفتيم خوب عروسي كن با خنده مي گفت اگر عمري بود بعد از پيروزي. يك
روز گفت من عقد نمو ده ام تا دينم كامل گردد . دوستان نقل مي كنند كه
ايشان مورد علا قه فرماندهي لشگر ،تيپ ، گردان بوده است .
بارها اتفاق افتاده است که افراد تحت فرماندهی ایشان از رعایت اصول زیردستی ایشان تعریف کرده و ایشان را ستوده اند.
به مسئولین مملکتی عشق می ورزید و علاقه خاصی به حضرت امام(ره) داشت و حضرت امام را به مثابه یک نعمت بزرگ میدانست که خدا به این ملت هدیه کرده بود.
آخرالامر در عملیات کربلای 5 سحرگاه روز 27 دیماه 1365 در حوالی کارخانه پتروشیمی بصره مورد اصابت تیربارهای خصم کافر از ناحیه پهلو قرار گرفت و دوروز بعد جسد مظلومش در حالی که کوهدشت خالی از سکنه شده بود و از دست بمب باران وحشیانه صدام به بیابانها پناه برده بودند در قبرستان بهشت زهرای کوهدشت تدفین گردید و به خاک سپرده شد.
یادش گرامی باد
ادامه مطلب . . . وصیت نامه شهید
شهید والا مقام صادق یارمحمدی:
شهید در سال 1345 در روستای برآفتاب از توابع کوهدشت لرستان دیده به جهان گشو.تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود به پایان رساند و جهت ادامه تحصیل به شهرستان کوهدشت عزیمت نمود و با شروع جنگ تحمیلی رهسپار جبه های نبرد شد.
در سال 63 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و به انجام خدمت صادقانه همت گمارد.شهید با برگزاری کلاس های آموزشی ش.م.ر نسبت به افزایش ضریب آگاهی پرسنل سپاه و بسیج فعالیت داشت و تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته پزشکی نیز ادامه می داد تا این که در تاریخ 67/5/6 در منطقه اسلام آباد غرب در عملیات پیروزمندانه مرصاد بر اقر اصابت گلوله خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل آمد وو در گلزار شهدای کوهدشت به خاک سپرده شد.
ادامه مطلب . . . وصیت نامه شهید


ادامه مطلب . . .
