پست ثابت

تقدیم به :
آنان که درد خویش را داشتند و زخم دیگران را التیام گذاشتند تا نسخه بادها را بپیچند.



سرداری گمنام از دیار زاگرس


به مناسبت بیست و هفتمین سالگرد سردار شهید اسدمراد بالنگ

1365/10/27


 فرازی از وصیتنامه سردار شهید اسدمراد بالنگ : بار خدایا این بار که دیگر می دانم حتما شهید می شوم چون که محمود رضایی را در خواب دیدم و گفت من خیلی وقت است که منتظر هستم . . . امام نعمتی است که خداوند به ملت ایران عطا کرده قدر این نعمت را بدانید.

Untitled-86

تاریخ شهادت   ۱۳۶۵/۱۰/۲۷

 

خاطره ی سرهنگ حاج سیف اله ایمانی از شهید والامقام اسدمراد بالنگ

شهید بالنگ جوانی بودند که دنیا را برای خودش کوچک می دانست. در روزهای آغازین سال ۶۲ افتخار همکاری با ایشان را داشتم. گردان ش.م.ر که تشکیل شد من فرمانده بودم و او جانشین من. تا زمانی که به شهادت رسیدند با هم بودیم. در آن مدت غیر از شهادت در رابطه با موضوع دیگری صحبت نمی کرد و مرتب آرزوی شهادت داشت. حدود یک ماه قبل از عملیات کربلای ۴ مقدمات ازدواجش را فراهم کرد و عقد هم کرده بود. چند روز مانده به عملیات مرخصی گرفته بود که مراسم ازدواجش را برگزار کند. در پادگان شفیع خانی بود. ظهر بود که دیدم بالنگ برگشت. به او گفتم چه شد؟ تو مرخصی گرفته بودی که بروی و مراسم عروسی را برگزار کنی. چرا برگشتی؟ به من گفت که برای عروسی فرصت هست.ولی اگر عملیات را از دست بدهم معلوم نیست بعدا چه پیش خواهد آمد. عملیات کربلای ۴ به پایان رسید.متاسفانه یگانهای دیگر در رسیدن به اهداف خود موفق نبودند و تنها گردان لرستان و فجر فارس موفق شده بوند و اهداف را تصرف کرده بودند. به هر حال باید برمی گشتیم. حدود ده ، پانزده روز به رزمنده ها مرخصی دادند.بالنگ هم رفت. این بار هم قرار شد مراسم عروسی را برگزار کند. همان روزها اخوی من مجروح شد. بالنگ آمد و احوال پرسی کرد. بعد از چند روز من به منطقه برگشتم. اما بالنگ را خبر نکردم و در مورد عملیات چیزی به او نگفتم. دوباره اطلاع پیدا کرد که قرار است عملیات انجام شود و باز هم مراسم عروسی را برگزار نکرد و برگشت.

خلاصه با فاصله ده پانزده روز از عملیات کربلای چهار عملیات کربلای ۵ شروع شد و حدود یک ماه طول کشید. اواسط عملیات بود. یگانهای دیگر مرحله به مرحله وارد عملیات می شدند. یک روز فرمانده عملیات با من تماس گرفت. باید تیمی را می بردم و نزدیک نهر عرائض مستقر می کردم. آماده شدیم که حرکت کنیم. مجددا فرماندهی تماس گرفتند و قرار شد که فردا حرکت کنیم. همان شب یک طلبه همدانی که یگانش را گم کرده بود، به عنوان مهمان در چادر ما ماند. آن طلبه و شهید بالنگ شروع به صحبت کردند و محور صحبت هایشان شهادت بود. سؤال و جواب های زیادی بین آن دو مطرح شد. صبح زود بیدار شدم که تیم را ببرم. دیدم بالنگ نیست. رفتم بیرون منتظر ایستادم که بیاید. دیدم داخل لنکروز نشسته و مشغول نوشتن چیزی است. یک دست لباس نو سپاهی هم داخل کوله پشتی اش داشت که آنها را بیرون آورد و قصد داشت که بپوشد. به او گفتم که فرصت نیست و باید سریعتر حرکت کنیم و نشد که لباس ها را بپوشد. به او گفتم چه می نویسی؟ دیدم داره وصیت نام می نویسه. حرکت کردیم. بالنگ گفت دیشب خواب دیدم. امروز یا من یا تو شهید می شویم. اما من شهید می شوم. به شوخی به او گفتم آن طلبه زیاد صحبت کرد، شام هم زیاد خوردیم، خواب آشفته بوده (هله پله بوده). عملیات که شد، خط ما و عراقی ها مشخص نبود.خاکریزی که نفر برهای عراقی از روی آن تردد کرده بودند شبیه جاده شده بود.ما اشتباها روی آن به پیش می رفتیم.یک مرتبه دیدم یک نفر پشت دوشکا به سمت ما رگبار گرفت. با یک دست به ما اشاره می کرد که بیایید و تسلیم شوید. خوب دقت کردم دیدم از نیروهای عراقی است. به حدود پنجاه شصت متری او رسیده بودم. از ماشین پیاده شدم و دستهایم را بالا بردم. به بالنگ گفتم من او را متوجه خودم میکنم که تصور کند می خواهیم تسلیم شویم و تو ماشین را برگردان. همین طور که ماشین را برگرداند من برگشتم و پریدم داخل ماشین. با سرعت پیش می رفتیم و دوشکا هم از پشت ما را به رگبار بسته بود. به خاکریز رسیدیم. دو چرخ جلوی ماشین روی خاکریز بود و دو چرخ عقب در هوا مانده بود.ماشین شل شد. گلوله ای از عقب به در لنکروز خورد، آن را سوراخ کرد، از اتاق هم رد شد و به صندلی که بالنگ روی آن نشسته بود اصابت کرد و بالنگ رو مجروح کرد. گلوله عین یک گلوله آتش وارد اتاقک شد. بالنگ برگشت من را نگاه کرد و خندید. پاهایش شل شد. خیلی عجیب بود.عقب ماشین چند نفر نشسته بودند.ولی گلوله از آن چند نفر گذشت و به بالنگ که پشت فرمان ماشین نشسته بود برخورد کرد.

بالنگ را از پشت فرمان جابجا کردم و خودم جای او نشستم. پتوی زیر راننده از شدت خونریزی کامل خیس بود و من اصلا متوجه نبودم که این خون است. پشت فرمان نشستم و با سرعت تمام حرکت کردم.حدود هزار متر عقب تر پست امداد لشکر ۲۷ محمد رسول الله مستقر بود. بالنگ را به آنجا رساندم. در آن لحظات آخر که به همراه پزشک بالای سرش بودم دهانش را باز و بسته می کرد که سخنی بگوید ولی نمی توانست و صدایش نامفهوم بود. آخرین تصویری که در آن لحظات از بالنگ در ذهنم مانده لبخند روی لبانش بود. پزشک که آنجا بود لباسش را پاره کرد. سر گلوله هنوز روی فانوسقه بالنگ بود. دکتر گفت شریان آئورتی قطع شده است و هیچ کاری نمی توان برای او انجام داد. همان جا شهید شد. بعد هم که از معراج شهدا آمدند و بالنگ را به معراج منتقل کردند. بعد از چند لحظه که او را بردند دیدم یک نفر از بچه های تهران به من اشاره می کند که این همه خون چیه؟ وقتی نگاه کردم دیدم همان لحظه که جای بالنگ نشستم تا کمر خونی شده بودم. به سنگر فرماندهی رسیدم، حاج نوری، شهید محمد آزادبخت و جعفر یگانه هم آنجا بودند. می دانستم که علاقه زیادی به بالنگ دارند. چند لحظه کناری ایستادم که بروند و بعد وارد سنگر شوم.دیدم فایده ندارد. با سرعت رفتم که وارد سنگر شوم، حاج نوری را دیدم. پرسید چکار کردید؟ کم کم گفتم که بالنگ شهید شده…

خواستم لباسهایم را عوض کنم و حمام بروم. همان موقع لباسهای بالنگ را دیدم که قصد داشت بپوشد ولی فرصت نشد. در وصیت نامه اش نوشته بود که مرا با لباس پاسداری دفن کنید. من هم آن لباس ها را به سربازی به نام قبادی دادم و گفتم به تشییع شهید برسانید. گویا لباس ها را هم با شهید دفن کرده بودند. عملیات به پایان رسید. اولین بار که به منزل شهید رفتیم کوهدشت بمباران شده بود و خانواده شهید در بیابان های اطراف چادر زده بودند. با همان لنکروزی رفته بودیم که شهید بالنگ در آن زخمی شده بود و پدر شهید خیلی اصرار کرد که ماشین را ببیند و با دیدن ماشین خیلی منقلب شد.

شهید بالنگ اهل نماز شب بود و به هیچ چیز غیر از شهادت راضی نمی شد. در صحنه های نبرد بسیار شجاع بود. انسان با ذوق و خوش صحبت و خوش مشربی بود. گاهی در منطقه تور والیبال می زدیم و بازی می کردیم. گاهی که برای نماز جماعت روحانی نداشتیم بالنگ رو می فرستادیم جلو و پشت سر او نماز می خواندیم.

روحش شاد یادش گرامی

 

 

80650784-4039424 

سرهنگ حاج سیف اله ایمانی


رزمنده ای که با پای برهنه رفت . . .


خاطره ای از سردار شهید اسدمراد بالنگ به نقل از آقای سیدعلی نظریان

در یکی از پاتک های علیه رژیم بعث عراق در منطقه دربندی خان قبل از شروع کار با یک خودرو به تعداد رزمندگان پوتین مخصوص برف (چکمه ) که برای راحت تر شدن عبور رزمندگان از مناطق برف گیر به منطقه عملیاتی ارسال شده بود ، توزیع چکمه ها که به پایان رسید یکی از افراد به نشانه اعتراض به اینکه چکمه اندازه پایش نیست با مامور توزیع چکمه درگیر شد، پس از مشاهده این ماجرا توسط شهید اسدمراد بالنگ ، شهید چکمه هایش را به آن مرد داده و خودش با پای برهنه به ادامه نبرد رفتند.


سردار شهید اسدمراد بالنگ

سردار شهید اسدمراد بالنگ


ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .



ادامه نوشته

مصاحبه با برادر بهمن آزادبخت جانباز شیمیائی در رابطه باسردار رشید سپاه اسلام  شهید اسدمراد بالنگ

سردار سرافراز شهید اسدمراد بالنگ

" مسئول بهداری و معاون گردان ش م ر کوثر " لشگر ۵۷ ابوالفضل لرستان

**********************

مصاحبه با برادر بهمن آزادبخت جانباز شیمیائی در رابطه باسردار رشید سپاه اسلام

شهید اسدمراد بالنگ

خبرنگار شیرز :اقای آزادبخت لطفا در رابطه با شهید اسدمرادبالنگ اگر ممکن است برای مردم عزیزمان صحبت کنید؟


بهمن آزادبخت : بسم الله الرحمن الرحیم

در موردشهدا و عزیزانی که خالصانه جان شیرین خودرا درطبق اخلاص نهادند و مردانه سینه در سینه دشمن با پایمردی و ایثار جانشان از حریم اسلام وکشور دفاع کردند کار ساده ای نیست بخصوص در مورد دلاورمردانی چون علیمردان آزادبخت و شهید اسدمراد بالنگ .

اما چکنم چاره ای نیست اولا یک دندگی شما آقای خاوری که خودت از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بوده ای و خوب میدانی که رزمندگان چه کردند و دوم احساس تکلیف و مجوزی که شهیدان علیمردان واسدمراد به من داده اند میدانی ما قبل از عملیاتها قرار گذاشته بودیم اگر کسی از ما زنده ماند تا اجازه ای از هم دریافت نکند درموردش صحبت نکنیم وتا الان فقط علیمردان و اسدمراد و امروز هم شهرام عباسی اجازه دادند که درموردشان حرف بزنم .

اما در مورد بالنگ : این شهید مظلوم ودلیر و عارف وارسته دلاوری غیور و شیر بیشه حق و حقیقت ایشان سادگی و صداقت و صفای باطن داشت اسد مراد در نبرد سختی که بادوشکا چی عراق داشت پشت فرمان لندگروز می نشیند و به طرف قرار گاهی که برای رفتن به آنجا ماموریت داشته حرکت می کند . اما با دوشکاچی عراق مواجهه میشود کلاشینکف دربرابر دوشکا نهایتا دوشکاچی عراقی از پشت به طرف لندکروز تیر اندازی می کند وتیر به کمر شهید اسدمراد اصابت می کند

اسدمراد قدرت حرکت را از دست می دهد و خودرو از حرکت می ایستد سیف الله ایمانی فرمانده دلاور گردان که این صحنه را می بیند طاقت از کف می دهد وبا رزمی دلاورانه وغیرتمندانه با کلاشینکف به جنگ دوشکا میرود و بعد از نبردی سخت ونفس گیر انتقام خون اسدمراد را می گیرد وقبل از اینکه اسدمراد شهید شود قاتلاش با دستان توانای فرمانده کوثربه درک واصل میشود وشاید این تنها شهیدی باشد که قبل از مرگش قاتلاش قصاص میشود .

از دوستانی که میشناسم ودر جنگ هم دوش و همراه هم بودیم می توانم سیف الله ایمانی و سرلک از ازنا واقای بیات که هردو پاسداراز ازنا وحسین کونانی ولی عباس وسعید مرادی خاطره ای از سعید مرادی که الان درخرم آباد کارمند است دارم وهیچگاه فراموشش نمیکنم در عملیاتی پل ارتباطی از بین رفت و ما چند روزی غذا نداشتیم ، برف سنگینی هم آمده بود داشتیم همه تلف میشدیم ، سعید که پائین کوه گمو بوده وشنیده بود که ما گرفتار برف و کمی آذوقه هستیم سریع خودش را با آذوقه وغذا به بالای کوه گمو رساند و مقداری غذا به سنگرها رساند با آن همه خطر و برف سنگین سعید دلاور به کمک همرزمانش آمد ایثار سیف الله ومردانگی سعید را فراموش نمیکنم

شهید اسدمراد بالنگ در عملیاتها لباس سبز پاسداری تنش می کرد و با همان لباس هم شهید شد در مورد عقد شهید بالنگ و دلاوریهایش هم صحبت دارم که در ادمه خواهم گفت ...ادامه دارد.


خاطره ای از سردار شهید اسدمراد بالنگ به نقل از حاج یونس قبادی

در سال ۱۳۶۴ در منطقه زبیدات عراق تیپ مستقل ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) پدافند منطقه را به عهده گرفته بود معمولا اگر کارهای محوله خودمان را انجام می دادیم به عنوان شب نشینی در یکی از سنگرهای بزرگ که معمولا سنگر فرماندهی گروهان دوشکا بود جمع می شدیم و از هر دری صحبت و گفتگو می شد.

 در یک روز بهاری که منطقه زبیدات و محوطه گروهان دوشکا بسیار سرسبز شده بود غروب همان روز بوسیله بی سیم و تلفن های صحرایی و قورباغه ای وعده گذاشتیم که همگی بعدازظهر در آنجا جمع شویم تعداد زیادی از همشهریان از جلمه برادر یوس آزادبخت – شهید حمید سوری – احمد نبی بیاتی که بچه تهران بود – حمید قبادی – شهید اسد مراد بالنگ و بنده در آنجا جمع شدیم صحبت و شوخی زیادی کردیم تا هنگام اذان مغرب که بعد از وضو نماز را به امامت شهید بالنگ بجا آوردیم و جهت صرف شام که خودمان درست کرده بودیم وارد سنگر بزرگ فرماندهی گروهان دوشکا شدیم ۲ عدد چراغ فانوس جهت روشن کردن سنگر روشن نمودیم و در وسط سنگر گذاشتیم بعد از صرف شام و گفتگوهای شامگاهی و ……

وقت خواب فرا رسید ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود که تصمیم به خوابیدن گرفتیم و قبل از خواب بنا را بر آن گذاشتیم که کسی جهت نماز شب بیدار نشود تا خوب بخوابیم و این در صورتی بود که همگی می دانستیم شهید بالنگ حتما نماز شب را خواهد خواند هنوز ساعتی از خوابیدن مان نگذشته بود که متوجه شدیم شهید بالنگ به آرامی بیدار شد و از سنگر خارج شده و بعد از چند دقیقه مجددا وارد سنگر شد و در گوشه سنگر شروع به خواندن نماز شب کرد.

چون بنا شده بود کسی بیدار نشود زمزمه بین افراد بالا گرفت و همگی بیدار شدند و چراغهای فانوس را پرنور کردیم و مجددا گفتگوی بچه ها شروع شد که بیشترش در مورد خلف وعده شهید بالنگ بود که مشغول خواندن نماز شب بود . بعد از اتمام نمازش همگی بسوی او هجوم آوردیم و او را مورد کتک کاری قرار دادیم اما او با آن روحیه بالایی که داشتند اقرار کردند درسته که شما قرار گذاشتید ولی وظیفه من اقامه نماز شب بود که به وظیفه خود عمل کردم .

از سمت چپ : سردار شهید اسدمراد بالنگ ، سردار زنده یاد حاج حمید قبادی، دلاوران حاج یونس قبادی، حاج محمود حاتمی و شادروان علی ملکی


رهگذر کوی گمنامی


پاسدار رشید اسلام سردار شهید اسد مراد بالنگ
شهدا مثل آیه های قرآن مقدسند ، تقدس آیه های قرآن به این است که حکایت از حق دارند و شهدا نیز . شهید آوینی
روحمان با یاد شهدا سرشار از آرامش باد.
واژه ها را کنار هم می گذارم تا بتوانم از اعماق وجودم همه ی آنچه را که در افکارم می باشد بتوانم بنگارم.
وقتی صحبت از شهدا می شود،باید در انتخاب کلمات بسیار حساس بود.
از همرزم شهیدم،اسد مراد بالنگ یاد می کنم او که اینک بر خوان با برکت حضرت سیدالشهدا(ع) مهمان است و این فیض عظیم نصیب کسی می شود که می داند جان ، بهای دیدار این مقام عظماست.
آشنایی با شهید دلاور اسد مراد بالنگ به همان دوران کودکی و نوجوانی برمی گردد که در یک محله از شهر کوهدشت لرستان سکونت داشتیم.
اولین اعزام به مناطق جنگی جنوب شهر سوسنگرد ،قبل از عملیات بستان به همراهی ۴۵ نفراز هم شهری هایمان که فرمانده ی ما سیروس لرستانی بود اعزام شدیم.منجر به باب آشنایی و رابطه بیشترمن و ایشان شد. همان ایام از طرف بسیج برای آموزش دوره ی امداد گری به هلال احمر اهواز معرفی شدیم.
با هماهنگی های صورت گرفته همراه حسن باقری ( فرمانده بسیج وقت کوهدشت ) به پلدختر رفتیم این سه ماه دوره ی آموزشی در اهواز هم زمان با عملیات فتح المبین،بیت المقدس بود.
در همین دوره به عنوان مربی امدادگری با سن کمی که داشتیم در تیپ نجف اشرف اعزامی از اصفهان مشغول شدیم.
در مهرماه سال ۱۳۶۱ هر دو وارد سپاه شدیم.
شهید بالنگ فوق العاده به لباس مقدس و آرم پر افتخار سپاه علاقه ی عجیبی داشت.
مجددا برای گذراندن دوره ی ۹ ماهه ی دیگری در اهواز به دانشگاه شهید چمران معرفی شدیم مانند
دوره ی قبل در حین آموزش در عملیات های متفاوتی ازجمله عملیات محرم،والفجر مقدماتی والفجر۱،عملیات چزابه،شرکت کردیم.
از ویژگی های بارز شهید بالنگ، ایشان با اشتیاق به حضور در خط مقدم هنگام آغاز عملیات اهتمام داشتند بر خلاف عده ای که همواره با شروع عملیات به دنبال بهانه ای بودند و تلاش داشتند در پشت خط بمانند.ایشان جزء اولین کسانی بودند که داوطلبانه در خط مقدم حاضر می شدند .شرایط کار در بهداری رزمی جنگ جزء سخت ترین و تاثیر گذارترین معاونت ها در جنگ بودبه نحوی که جزء اولین گروه هایی بودند که وارد منطقه برای برپایی اورژانس می شدند که با ایجاد اورژانس در خطوط مقدم آرامش نسبی برای رزمندگان و چنان چه مجروحیتی پیش می آمد بتوانندخدمات مفیدی در مورد مجروحین در معرکه نبردرا فراهم کنند و میزان تلفات رزمندگان را به حد اقل برسانند و آخرین گروهی بودند که منطقه را بعد از خروج نیرو های عمل کننده در صورت شکست و یا پیروزی می بایست ترک می کردند.
و شهید بالنگ از جمله پاسداران جان برکفی بود که در این زمینه همواره گوی سبقت را از دیگران به جهت اخلاص وتعهد در کارها ربوده بود و همواره در انجام مسئولیت ها پیشقدم می شد.
ایشان فوق العاده مقید به اقامه نماز اول وقت واینکه نماز به جماعت خوانده شود . نمازی که حکایت از عمق حال درونی او داشت .از ریا کاری وخودنمایی ، تملق افراد پرهیز می کردند.
درمدتی که ایشان در بهداری مسئولیت داشتند خدمات شایانی از خود به یادگار نهادند.
درسال ۶۴ مسئول بهداری مستقر در بندی خان شدند وماموریت ایشان یک سالی طول کشید، همچنین درعملیات والفجر ۹ حضور فعال داشتند به نحوی که در منطقه عملیاتی والفجر ۹به دلیل نرسیدن مواد غذایی به خط مقدم به همراه ایشان وتعدادی از رزمندگان وارد سنگرهای فتح شده عراقی می شدیم واز آذوقه های باقی مانده نیروهای عراقی غذا درست می کردیم .
پزشکانی که در طرح ۱ ماهه حضور در مناطق جنگی حاضر می شدند تحت تاثیر رفتار مودبانه و محترمانه شهید بالنگ که مسئول مقر بودند قرار می گرفتند ، به طوری که حتی بعد از اتمام ماموریت ۱ ماهه از حضورشان در منطقه اظهار رضایت می نمودند و بعد از خروجشان از جبهه تا مدت ها ارتباط و مراوده ها ادامه داشت .
این شهید بزرگوار هیچگاه داشتن مسئولیت را برای خود اعتبار و شان محسوب نمی کرد به نحوی که حتی اگر لازم بود خود ایشان به عنوان راننده آمبولا نس و یا راننده تانکر آب که دشوارترین کارها در آن ناحیه کوهستانی به حساب می آمد را خود انجام می داد، در نواحی ارتفاعات شاخ شمیران رساندن آب به رزمندگان بسیار سخت بود اما ایشان با شجاعت ، خود این مسئولیت را می پذیرفت و برای حل مشکلات نیروهای تحت امر خویش مصمم بود.در ماموریت لشگر ۵۷ ابوالفضل به منطقه حاج عمران ، یکی از رانندگان مینی بوس حامل رزمندگان به علت شدت آتش توپخانه و بمباران های هوایی حاضر به ادامه رانندگی در آن مناطق نشد ، ایشان با شجاعت تمام فرمان ماشین مینی بوس را در اختیار گرفتند و رزمندگان را به صحت و سلامت به خط رساندند و این موضوع نشان از بی باکی و جسارت ایشان در مواجه شدن با سختی ها بود.
ایشان مرد روزگار خویش بودند برای به روز کردن امکانات اورژانس بهداری تلاش مضاعفی داشتند وهمواره درصدد بود تا از بهداری غرب کشور تجهیزات لازم را تهیه نماید ، امداد در جبهه یعنی تپش قلب خط مقدم و این امداد رسانی در خط و اورژانس بود که توان و روحیه رزمندگان را تقویت می کرد .از این رو شهید بالنگ در تقویت امکانات و خدمات برای رزمندگان تلاش می کرد.
خاطرات خوبی از برادر شهیدمان اسد مراد بالنگ بر جای مانده است که در قالب نوشتار بر صفحه نمی گنجد.
ایشان فردی زحمت کش و اهل برنامه ریزی برای زندگی شخصی خودش بوده و آرزوهای زیادی برای زندگی آینده خویش داشت.
شهید در لشگر ۵۷ ماندگار شدند و به عنوان مسئول گردان “ش م ر” (گردان کوثر) منصوب شدند که در عملیات کربلای ۵ در سه راهی مرگ با تیر مستقیم از ناحیه پهلو مجروح و در اثر شدت جراحت به شرف شهادت نایل شد ، و به بالاترین مرتبت ماندگاری در زمره شهیدان به افتخار سردوشی شهید بالنگ متصف شدند .
شهید بالنگ به روایت خانواده بزرگوارشان شاید در غربت و گمنامی تشیع و تدفین شدند اما باید بدانند او رهرو راه گمنامی بود که خود مشتاق نام و نشان نبود .
خداوند اگر متاع وجود کسی را خریدنی بیابد هر کجا باشد و در هر زمان او را در جمع اصحاب کربلا به بهشت خویش خواهد خواند و خوشا به سعادت شهید بالنگ که مشایعت کنندگان او به بهشت فرشتگانی بودند که متاع خریدنی خدا را با تهلیل و سلام به بهشت جاویدان رهنمون نمودند.شهید بالنگ رهگذر کوی گمنامی بودند ، او دین خود را به تعبیر پیامبر (ص) کامل کرد اما  از همه تعلقات دنیا دل برید و در مسلخ جانان با دلی سرشار از اخلاص و تعهد و شجاعت به تبعیت از مادر سادات (س) با پهلوی شکافته شده برات حضور خویش را در محضر ارباب با خونش امضا نمود و نامش بر باب شهادت ماندگار شد.
یادش همواره چون چراغی تابان بر راه و اندیشه ما پر فروغ و روشن بماند

" محمود حاتمی "

شعر لکی در وصف سردار شهید اسدمراد بالنگ

مرتضی قبادی : شهید اسد مراد از شهدای مخلص بود که هیچگاه چهره بشاش و نورانی او را از خاطر نمی شود فراموش کرد . چهره نورانی او که نشان از اخلاص ،تقوا ، صلابت و صداقت در میان رزمندگان کوهدشتی تقریباً می شود گفت منحصر به فرد بود. او بی ریا بود او کم توقع بود او کم صحبت بود او محبوب قلوب دوستان بود و بالاخره او یک پاسدار به تمام معنا بود که در بین دوستان همچون ستاره ای می درخشید و دیگران از حضورش مسرور بودند .
روحش شاد .

اسدمراد بالنگ

ســـــردار رشـــیــــد ســپـــه سـالارم     شـمـــع افــروز مـحـفــل یـَـل نامـدارم

رو پــی عــزیـــزی ســـــردار دیـریـنـم     و دوری بـــالـات حــســـرت مــچـیــنــم

شــیــوایــــی کـلـام ســخــنــرانــم رو     فــرمــانـــده نـامـــدار سر گــُـردانـم رو

رو پــــی ســــخــــاوت دل دیــنـــدارت     و تـاریـخ ثـبــت بـــی نــام اَژ کــــردارت

مــرد بـا ســخــــاوت دودمــــانــــم رو     فـــرمــانــده بــر حـق پـاسـدارانـــم رو

دُر دانـــه کــلــام بــا صــــدق و وفــــا     بـــا اراده و عـــزم بـــا مــهــر و وفــــــا

ســفــره هــمـیـشـه پـــر نــون و آوِت     و حـاتـم طـائـــی ثـبـت بـی اَژ نامـــت

عــمــو فــدای دل پـــر ژِ مـهـرت بــام     فــــدای سـیـــرت و دل پــاکـــت بــــام

هـمـچـو نــامــت تــو ژِ حــق نترسین     دس و دس محبـوب و یـا حـق رسـیــن

تقدیم به روح شهید گـــرانـقـــدر اســدمــراد بـالـنـــگ

شاعر : میثم دلفانی




خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شد

خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شد

خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شدimages

گروه اندیشه: خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی شهرستان کوهدشت در قالب کتاب «نبض خاکریزها را بگیر» توسط محمدتقی عزیزیان منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از لرستان، در کتاب نبض خاکریزها را بگیر که به تازگی توسط نویسنده لرستانی محمدتقی عزیزیان با شمارگان هزار نسخه در انتشارات آمین احمد قم و با حمایت بنیاد شهید و امور ایثارگران لرستان منتشر شده است خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی شهرستان کوهدشت معرفی شده است.

از جمله شهدایی که در این کتاب به زندگی‌نامه و خاطرات آنها اشاره شده می‌توان از اسدمراد بالنگ، محمدعلیم(شهرام) عباسی، اسماعیل هادیان و صادق یارمحمدی نام برد. در بخش معرفی شهید بالنگ ضمن اشاره به زندگی‌نامه و تاریخ شهادت این شهید خاطراتی با عناوین سلام بر حسین، جاده‌های جنگ، ارتفاع مردانگی، شهیدان را شهیدان می‌شناسند، بیان شده است.
همچنین در معرفی شهید محمدعلیم (شهرام عباسی) خاطراتی با عنوان دو رکعت نماز، دو رکعت درس، وقت عاشقی، مجموعه مراد و در بخش معرفی اسماعیل هادیان خاطراتی تحت عنوان مبارزه با هوای نفس، پای لنگ و شوق تمنا، تعارف، سحر بود و من و سجاده، خبر شهادت، بعد از شهیدان … بمانم که چه؟، مراوده‌های عرفانی ذکر شده است. در بخش معرفی شهید صادق یارمحمدی نیز خاطراتی با عنوان در آغوش پیراهن توف غیرت مردانه عشق، سرمایه ایثار، به‌دنبال رد پایت، آرامش دریا، لحظه دیدار، سکاندار، دو قدمی آتش، لحظه پرواز بیان شده است.

 

زندگینامه شهید والا مقام اسدمراد بالنگ



شهید اسدمراد بالنگ در حوالی ظهر یک روز بهاری در سال 1342 در شهر کوهدشت از یک خانواده مذهبی متولد گردید.

ایشان در زمان راهپیمایی های زمستان 1357 چهارده ساله و کلاس اول راهنمایی بودند و همپای دیگر دانش آموزان در راهپیمایی و تظاهرات خیابانی شرکت داشتند،بعد از انقلاب هم وارد پایگاه های مقاومت شبانه شد و زمان جنگ تحمیلی هم همراه عموم مردم به جبهه رفت.

اولین عملیاتی که این شهید شرکت داشتند عملیات طریق القدس بود که به فتح بستان انجامید.که پس از آن به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کوهدشت درآمده و در اکثر عملیاتها شرکت داشتند از جمله عملیات فتح المبین،بیت المقدس،رمضان،محرم،والفجرها،عاشوراها،

کربلاها و سمت مسئول بهداری گروهانها و گردانها رو بعهده داشت.

آخرین عملیاتی که شرکت داشتند عملیات کربلای 5 بود که عاقبت ایشان به شهادت انجامید.

از جمله دوستان این شهید ، شهیدان احمد دارابی،علی حاتمی،محمود رضایی،علی محمد کوشکی،حجت اله سرتیپ نیا،فیروز سرتیپ نیا،حمید سوری،سعادت قبادی و تعداد زیادی دیگر از خیل شهیدان.


ايشان چند ماه قبل از شهادت عقد نمو دند البته به سفا رش خانواده و دوستان . هر موقع مي گفتيم خوب عروسي كن با خنده مي گفت اگر عمري بود بعد از پيروزي. يك روز گفت من عقد نمو ده ام تا دينم كامل گردد . دوستان نقل مي كنند كه ايشان مورد علا قه فرماندهي لشگر ،تيپ ، گردان بوده است .

بارها اتفاق افتاده است که افراد تحت فرماندهی ایشان از رعایت اصول زیردستی ایشان تعریف کرده و ایشان را ستوده اند.

به مسئولین مملکتی عشق می ورزید و علاقه خاصی به حضرت امام(ره) داشت و حضرت امام را به مثابه یک نعمت بزرگ میدانست که خدا به این ملت هدیه کرده بود.

آخرالامر در عملیات کربلای 5 سحرگاه روز 27 دیماه 1365 در حوالی کارخانه پتروشیمی بصره مورد اصابت تیربارهای خصم کافر از ناحیه پهلو قرار گرفت و دوروز بعد جسد مظلومش در حالی که کوهدشت خالی از سکنه شده بود و از دست بمب باران وحشیانه صدام به بیابانها پناه برده بودند در قبرستان بهشت زهرای کوهدشت تدفین گردید و به خاک سپرده شد.

یادش گرامی باد



ادامه مطلب . . . وصیت نامه شهید

ادامه نوشته