پست ثابت

تقدیم به :
آنان که درد خویش را داشتند و زخم دیگران را التیام گذاشتند تا نسخه بادها را بپیچند.



شهید دکتر محمدصادق یارمحمدی

شهید والامقام دکتر محمد صادق یارمحمدی



ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .


ادامه نوشته

سردار شهید اسدمراد بالنگ

سردار شهید اسدمراد بالنگ


ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .



ادامه نوشته

شهید دکتر محمد علیم عباسی

نشسته از راست نفر اول شهید والامقام دکتر محمدعلیم عباسی


ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .



ادامه نوشته

شهید دکتر اسماعیل هادیان

نشسته از چپ نفر دوم شهید والامقام دکتر اسماعیل هادیان


ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .



ادامه نوشته

گر مرد رهی، میان خون باید رفت


من و اسماعیل همباز ی و همکلاس بودیم. در دوران بچگی بسیار فرز بود. ریزنقش بود و در بازیها کسی حریفش نمی شد.

در دوران دانشجویی و جوانی و بعد هم جبهه بسیار رشد پیدا کرده و اهل معنویت شده بود.

یکبار که تازه وارد شفیع خانی شده بودیم اسماعیل رو دیدم. اونها قبل از ما اونجا بودند. من طلبه بودم وایشون دانشجوی پزشکی. اونجا نماز جماعتی برگزار می کردیم و بین نماز مغرب و عشاء بنده کمی صحبت می کردم. شهید اسماعیل هم بود. اسماعیل وقار عجیبی داشت و این وقارش آدم رو می گرفت. خیلی متواضع بود. ولی اینقدر ابهت داشت و معنویتش بالا بود که وقتی با ایشون مواجه میشدم احساس حقارت می کردم.

اون موقع که بین نماز می خواستم صحبت کنم پیش خودم می گفتم اگه هادیان نباشه من راحت صحبت می کنم. وقتی ایشون حضور داشت جلسه سنگین می شد و حرف زدن رو برای من مشکل می کرد. اون هم سرش رو پایین می انداخت ولی من سنگینی وجودش رو احساس می کردم.

زمانی رسید که می خواستند ما رو ببرندکردستان که شهر ماووت رو فتح کنیم. فرمانده ما سیروس لرستانی بود. اسماعیل جزو گردان ما یعنی گردان محبین نبود. روز جداییمون ما خداحافظی کردیم و رفتیم. مدتی رو در سقز بودیم . بعد به منطقه اعزام شدیم. فردای عملیات بود که شنیدیم چند تن از بچه ها شهید شدند. پرسیدیم چه کسایی شهید شدند؟ اسم بچه ها رو گفتند فهمیدیم اسماعیل هم جزء شهدا بوده.

گفتیم اسماعیل روکه توی شفیع خانی جا گذاشتیم. گفتند اسماعیل که فهمیده قراره عملیات بشه دنبال ما اومده و توی همون عملیات هم شهید شد

                                                                                      حجت الاسلام والمسلمین حاج رضا مبلغی


مصاحبه با برادر بهمن آزادبخت جانباز شیمیائی در رابطه باسردار رشید سپاه اسلام  شهید اسدمراد بالنگ

سردار سرافراز شهید اسدمراد بالنگ

" مسئول بهداری و معاون گردان ش م ر کوثر " لشگر ۵۷ ابوالفضل لرستان

**********************

مصاحبه با برادر بهمن آزادبخت جانباز شیمیائی در رابطه باسردار رشید سپاه اسلام

شهید اسدمراد بالنگ

خبرنگار شیرز :اقای آزادبخت لطفا در رابطه با شهید اسدمرادبالنگ اگر ممکن است برای مردم عزیزمان صحبت کنید؟


بهمن آزادبخت : بسم الله الرحمن الرحیم

در موردشهدا و عزیزانی که خالصانه جان شیرین خودرا درطبق اخلاص نهادند و مردانه سینه در سینه دشمن با پایمردی و ایثار جانشان از حریم اسلام وکشور دفاع کردند کار ساده ای نیست بخصوص در مورد دلاورمردانی چون علیمردان آزادبخت و شهید اسدمراد بالنگ .

اما چکنم چاره ای نیست اولا یک دندگی شما آقای خاوری که خودت از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بوده ای و خوب میدانی که رزمندگان چه کردند و دوم احساس تکلیف و مجوزی که شهیدان علیمردان واسدمراد به من داده اند میدانی ما قبل از عملیاتها قرار گذاشته بودیم اگر کسی از ما زنده ماند تا اجازه ای از هم دریافت نکند درموردش صحبت نکنیم وتا الان فقط علیمردان و اسدمراد و امروز هم شهرام عباسی اجازه دادند که درموردشان حرف بزنم .

اما در مورد بالنگ : این شهید مظلوم ودلیر و عارف وارسته دلاوری غیور و شیر بیشه حق و حقیقت ایشان سادگی و صداقت و صفای باطن داشت اسد مراد در نبرد سختی که بادوشکا چی عراق داشت پشت فرمان لندگروز می نشیند و به طرف قرار گاهی که برای رفتن به آنجا ماموریت داشته حرکت می کند . اما با دوشکاچی عراق مواجهه میشود کلاشینکف دربرابر دوشکا نهایتا دوشکاچی عراقی از پشت به طرف لندکروز تیر اندازی می کند وتیر به کمر شهید اسدمراد اصابت می کند

اسدمراد قدرت حرکت را از دست می دهد و خودرو از حرکت می ایستد سیف الله ایمانی فرمانده دلاور گردان که این صحنه را می بیند طاقت از کف می دهد وبا رزمی دلاورانه وغیرتمندانه با کلاشینکف به جنگ دوشکا میرود و بعد از نبردی سخت ونفس گیر انتقام خون اسدمراد را می گیرد وقبل از اینکه اسدمراد شهید شود قاتلاش با دستان توانای فرمانده کوثربه درک واصل میشود وشاید این تنها شهیدی باشد که قبل از مرگش قاتلاش قصاص میشود .

از دوستانی که میشناسم ودر جنگ هم دوش و همراه هم بودیم می توانم سیف الله ایمانی و سرلک از ازنا واقای بیات که هردو پاسداراز ازنا وحسین کونانی ولی عباس وسعید مرادی خاطره ای از سعید مرادی که الان درخرم آباد کارمند است دارم وهیچگاه فراموشش نمیکنم در عملیاتی پل ارتباطی از بین رفت و ما چند روزی غذا نداشتیم ، برف سنگینی هم آمده بود داشتیم همه تلف میشدیم ، سعید که پائین کوه گمو بوده وشنیده بود که ما گرفتار برف و کمی آذوقه هستیم سریع خودش را با آذوقه وغذا به بالای کوه گمو رساند و مقداری غذا به سنگرها رساند با آن همه خطر و برف سنگین سعید دلاور به کمک همرزمانش آمد ایثار سیف الله ومردانگی سعید را فراموش نمیکنم

شهید اسدمراد بالنگ در عملیاتها لباس سبز پاسداری تنش می کرد و با همان لباس هم شهید شد در مورد عقد شهید بالنگ و دلاوریهایش هم صحبت دارم که در ادمه خواهم گفت ...ادامه دارد.


يا خدا اُحوط باشد!

يا خدا اُحوط باشد!

همچنان كه به بالشي تكيه زده بود با صداي بلند از روي رساله‌ي امام خواند: «اُحوُط آن است كه ...» گفتم: اُحوط نه، اَحوَط! گفت: نه اُحوُط درست است. گفتم: اَحوَط است بي‌سواد اُحوط چيست؟ گفت: كتاب لغت بيار. رفتم كتاب لغت را آوردم. داشتم دنبال احوط مي‌گشتم ديدم دارد دعا مي‌كند «يا خدا اُحوُط باشد! يا خدا اُحوُط باشد!» قاه قاه خنديدم و احوط را در كتاب لغت پيدا كردم و به او نشان دادم. گفت حالا لازم نيست اين را پيرهن عثمان كني! گفتم چرا نمي‌خواهي خنده‌اي بر لبان دوستان ببيني! مطمئن باش فقط به خواجه حافظ نمي‌گويم!

البته انصافاً عليم نسبت به هم سن و سالانش سروگردني بالاتر بود. اطلاعات و معلومات علمي و ديني اش در زمينه‌هاي مختلف شايد از همه‌ي دوستانش بيشتر بود. يكي از معلمانش در دبيرستان مي‌گفت: هميشه سعي مي‌كردم به بهانه‌هاي مختلف او را به بيرون از كلاس بفرستم؛ چون اطلاعاتش زياد بود و اگر من اشتباهي مي‌كردم جلوي مرا مي‌گرفت و اگر اشتباهي هم نمي‌كردم سؤالهايي مي‌كرد كه  از عهده‌ي پاسخ گويي به آنها برنمي‌آمدم. به همين دليل مي‌گفتم برو فلان كار را براي انجمن يا كتابخانه انجام بده و در واقع مي‌فرستادمش دنبال نخود سياه! ولي خوب، در جمع دوستان براي شوخي و سرگرمي اگر خداي نخواسته از كسي اشتباهي مي‌ديد ديگر به راحتي ول كن نبود و با آب و تاب و با پيازداغ درست و حسابي آن را دنبال مي‌كرد. به همين دليل بود كه ما هم به راحتي از او نمي‌گذشتيم.

خاطره از دکترمحمدجوادرضایی

خاطره ای از سردار شهید اسدمراد بالنگ به نقل از حاج یونس قبادی

در سال ۱۳۶۴ در منطقه زبیدات عراق تیپ مستقل ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) پدافند منطقه را به عهده گرفته بود معمولا اگر کارهای محوله خودمان را انجام می دادیم به عنوان شب نشینی در یکی از سنگرهای بزرگ که معمولا سنگر فرماندهی گروهان دوشکا بود جمع می شدیم و از هر دری صحبت و گفتگو می شد.

 در یک روز بهاری که منطقه زبیدات و محوطه گروهان دوشکا بسیار سرسبز شده بود غروب همان روز بوسیله بی سیم و تلفن های صحرایی و قورباغه ای وعده گذاشتیم که همگی بعدازظهر در آنجا جمع شویم تعداد زیادی از همشهریان از جلمه برادر یوس آزادبخت – شهید حمید سوری – احمد نبی بیاتی که بچه تهران بود – حمید قبادی – شهید اسد مراد بالنگ و بنده در آنجا جمع شدیم صحبت و شوخی زیادی کردیم تا هنگام اذان مغرب که بعد از وضو نماز را به امامت شهید بالنگ بجا آوردیم و جهت صرف شام که خودمان درست کرده بودیم وارد سنگر بزرگ فرماندهی گروهان دوشکا شدیم ۲ عدد چراغ فانوس جهت روشن کردن سنگر روشن نمودیم و در وسط سنگر گذاشتیم بعد از صرف شام و گفتگوهای شامگاهی و ……

وقت خواب فرا رسید ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود که تصمیم به خوابیدن گرفتیم و قبل از خواب بنا را بر آن گذاشتیم که کسی جهت نماز شب بیدار نشود تا خوب بخوابیم و این در صورتی بود که همگی می دانستیم شهید بالنگ حتما نماز شب را خواهد خواند هنوز ساعتی از خوابیدن مان نگذشته بود که متوجه شدیم شهید بالنگ به آرامی بیدار شد و از سنگر خارج شده و بعد از چند دقیقه مجددا وارد سنگر شد و در گوشه سنگر شروع به خواندن نماز شب کرد.

چون بنا شده بود کسی بیدار نشود زمزمه بین افراد بالا گرفت و همگی بیدار شدند و چراغهای فانوس را پرنور کردیم و مجددا گفتگوی بچه ها شروع شد که بیشترش در مورد خلف وعده شهید بالنگ بود که مشغول خواندن نماز شب بود . بعد از اتمام نمازش همگی بسوی او هجوم آوردیم و او را مورد کتک کاری قرار دادیم اما او با آن روحیه بالایی که داشتند اقرار کردند درسته که شما قرار گذاشتید ولی وظیفه من اقامه نماز شب بود که به وظیفه خود عمل کردم .

از سمت چپ : سردار شهید اسدمراد بالنگ ، سردار زنده یاد حاج حمید قبادی، دلاوران حاج یونس قبادی، حاج محمود حاتمی و شادروان علی ملکی


احترام به سادات ( شهید هادیان )

می خواستیم برای عملیات کربلای 5 به شلمچه بریم. چهار نفری سوار لندکروز شدیم. بین راه یه سید از کوچ نشین های عشایر رو کنار جاده دیدیم که منتظر ماشین بود. اسماعیل گفت: سید بیا جای من بشین، من میرم عقب می شینم. سید هم فوری همین کار رو کرد. بعد از اینکه سید نشست، راننده گفت آقا سید از این به بعد اگه کسی بهت تعارف کرد سریع قبول نکن و یه کم مقاومت کن. سید هم گفت اشکال نداره، اینطوری بهتره، اگه دوستتون از ته قلب این کار رو کرده باشه الان اذیت نمیشه و براش مهم نیست. اگه از ته دل نباشه هم توبه میکنه که دیگه از این تعارف های الکی نکنه.

*****

 قبل عملیات کربلای 5 بود. یه شب دیدم کلی جنازه ی عراقی روی هم تلنبار کرده بودن، طوری که آدم واقعا وحشت میکرد. صبح داشتم نماز صبح میخوندم. دیدم اسماعیل اومد و شروع به نماز خوندن کرد. تو حالت سجده بود که دیدم موهاش خیلی براق شده. به سرش دست کشیدم و دیدم سرش خیس بود. تازه متوجه شدم توی اون هوا، نزدیک اون همه جنازه، با اون آب سرد، قبل نماز صبح غسل کرده بود.

از خاطرات دکتر مراد سوری


علاقه شدیدی به مسایل دینی و معنوی داشت.

در همان دوران بچگی در مسجدجامع رفت و آمد داشتیم. در یکی از روزهایی که در مسجد بودیم، کارگری که خیلی فقیر بود وارد مسجد شد.

شهید شهرام گفت این شخص خیلی آدم فقیری هست. خیلی افسوس خورد که چرا در جامعه همچنین افرادی هستند که با فقر زندگی می کنند؟

کارگر نمازش را که خواند شهید شهرام به دنبالش رفت تا نشانی اش را یاد بگیرد و به او کمک کند.

وقتی که مرد فقیر از مسجد خارج شد، دنبالش راه افتادیم. مسافتی طولانی را طی کردیم تا به در خانه اش رسیدیم. وقتی که مرد داخل خانه اش شد، شهید شهرام روبروی خانه ی او زانوی غم بغل کرد و برایش گریه گرد.

خاطره از حاج آقا مبلغی


رهگذر کوی گمنامی


پاسدار رشید اسلام سردار شهید اسد مراد بالنگ
شهدا مثل آیه های قرآن مقدسند ، تقدس آیه های قرآن به این است که حکایت از حق دارند و شهدا نیز . شهید آوینی
روحمان با یاد شهدا سرشار از آرامش باد.
واژه ها را کنار هم می گذارم تا بتوانم از اعماق وجودم همه ی آنچه را که در افکارم می باشد بتوانم بنگارم.
وقتی صحبت از شهدا می شود،باید در انتخاب کلمات بسیار حساس بود.
از همرزم شهیدم،اسد مراد بالنگ یاد می کنم او که اینک بر خوان با برکت حضرت سیدالشهدا(ع) مهمان است و این فیض عظیم نصیب کسی می شود که می داند جان ، بهای دیدار این مقام عظماست.
آشنایی با شهید دلاور اسد مراد بالنگ به همان دوران کودکی و نوجوانی برمی گردد که در یک محله از شهر کوهدشت لرستان سکونت داشتیم.
اولین اعزام به مناطق جنگی جنوب شهر سوسنگرد ،قبل از عملیات بستان به همراهی ۴۵ نفراز هم شهری هایمان که فرمانده ی ما سیروس لرستانی بود اعزام شدیم.منجر به باب آشنایی و رابطه بیشترمن و ایشان شد. همان ایام از طرف بسیج برای آموزش دوره ی امداد گری به هلال احمر اهواز معرفی شدیم.
با هماهنگی های صورت گرفته همراه حسن باقری ( فرمانده بسیج وقت کوهدشت ) به پلدختر رفتیم این سه ماه دوره ی آموزشی در اهواز هم زمان با عملیات فتح المبین،بیت المقدس بود.
در همین دوره به عنوان مربی امدادگری با سن کمی که داشتیم در تیپ نجف اشرف اعزامی از اصفهان مشغول شدیم.
در مهرماه سال ۱۳۶۱ هر دو وارد سپاه شدیم.
شهید بالنگ فوق العاده به لباس مقدس و آرم پر افتخار سپاه علاقه ی عجیبی داشت.
مجددا برای گذراندن دوره ی ۹ ماهه ی دیگری در اهواز به دانشگاه شهید چمران معرفی شدیم مانند
دوره ی قبل در حین آموزش در عملیات های متفاوتی ازجمله عملیات محرم،والفجر مقدماتی والفجر۱،عملیات چزابه،شرکت کردیم.
از ویژگی های بارز شهید بالنگ، ایشان با اشتیاق به حضور در خط مقدم هنگام آغاز عملیات اهتمام داشتند بر خلاف عده ای که همواره با شروع عملیات به دنبال بهانه ای بودند و تلاش داشتند در پشت خط بمانند.ایشان جزء اولین کسانی بودند که داوطلبانه در خط مقدم حاضر می شدند .شرایط کار در بهداری رزمی جنگ جزء سخت ترین و تاثیر گذارترین معاونت ها در جنگ بودبه نحوی که جزء اولین گروه هایی بودند که وارد منطقه برای برپایی اورژانس می شدند که با ایجاد اورژانس در خطوط مقدم آرامش نسبی برای رزمندگان و چنان چه مجروحیتی پیش می آمد بتوانندخدمات مفیدی در مورد مجروحین در معرکه نبردرا فراهم کنند و میزان تلفات رزمندگان را به حد اقل برسانند و آخرین گروهی بودند که منطقه را بعد از خروج نیرو های عمل کننده در صورت شکست و یا پیروزی می بایست ترک می کردند.
و شهید بالنگ از جمله پاسداران جان برکفی بود که در این زمینه همواره گوی سبقت را از دیگران به جهت اخلاص وتعهد در کارها ربوده بود و همواره در انجام مسئولیت ها پیشقدم می شد.
ایشان فوق العاده مقید به اقامه نماز اول وقت واینکه نماز به جماعت خوانده شود . نمازی که حکایت از عمق حال درونی او داشت .از ریا کاری وخودنمایی ، تملق افراد پرهیز می کردند.
درمدتی که ایشان در بهداری مسئولیت داشتند خدمات شایانی از خود به یادگار نهادند.
درسال ۶۴ مسئول بهداری مستقر در بندی خان شدند وماموریت ایشان یک سالی طول کشید، همچنین درعملیات والفجر ۹ حضور فعال داشتند به نحوی که در منطقه عملیاتی والفجر ۹به دلیل نرسیدن مواد غذایی به خط مقدم به همراه ایشان وتعدادی از رزمندگان وارد سنگرهای فتح شده عراقی می شدیم واز آذوقه های باقی مانده نیروهای عراقی غذا درست می کردیم .
پزشکانی که در طرح ۱ ماهه حضور در مناطق جنگی حاضر می شدند تحت تاثیر رفتار مودبانه و محترمانه شهید بالنگ که مسئول مقر بودند قرار می گرفتند ، به طوری که حتی بعد از اتمام ماموریت ۱ ماهه از حضورشان در منطقه اظهار رضایت می نمودند و بعد از خروجشان از جبهه تا مدت ها ارتباط و مراوده ها ادامه داشت .
این شهید بزرگوار هیچگاه داشتن مسئولیت را برای خود اعتبار و شان محسوب نمی کرد به نحوی که حتی اگر لازم بود خود ایشان به عنوان راننده آمبولا نس و یا راننده تانکر آب که دشوارترین کارها در آن ناحیه کوهستانی به حساب می آمد را خود انجام می داد، در نواحی ارتفاعات شاخ شمیران رساندن آب به رزمندگان بسیار سخت بود اما ایشان با شجاعت ، خود این مسئولیت را می پذیرفت و برای حل مشکلات نیروهای تحت امر خویش مصمم بود.در ماموریت لشگر ۵۷ ابوالفضل به منطقه حاج عمران ، یکی از رانندگان مینی بوس حامل رزمندگان به علت شدت آتش توپخانه و بمباران های هوایی حاضر به ادامه رانندگی در آن مناطق نشد ، ایشان با شجاعت تمام فرمان ماشین مینی بوس را در اختیار گرفتند و رزمندگان را به صحت و سلامت به خط رساندند و این موضوع نشان از بی باکی و جسارت ایشان در مواجه شدن با سختی ها بود.
ایشان مرد روزگار خویش بودند برای به روز کردن امکانات اورژانس بهداری تلاش مضاعفی داشتند وهمواره درصدد بود تا از بهداری غرب کشور تجهیزات لازم را تهیه نماید ، امداد در جبهه یعنی تپش قلب خط مقدم و این امداد رسانی در خط و اورژانس بود که توان و روحیه رزمندگان را تقویت می کرد .از این رو شهید بالنگ در تقویت امکانات و خدمات برای رزمندگان تلاش می کرد.
خاطرات خوبی از برادر شهیدمان اسد مراد بالنگ بر جای مانده است که در قالب نوشتار بر صفحه نمی گنجد.
ایشان فردی زحمت کش و اهل برنامه ریزی برای زندگی شخصی خودش بوده و آرزوهای زیادی برای زندگی آینده خویش داشت.
شهید در لشگر ۵۷ ماندگار شدند و به عنوان مسئول گردان “ش م ر” (گردان کوثر) منصوب شدند که در عملیات کربلای ۵ در سه راهی مرگ با تیر مستقیم از ناحیه پهلو مجروح و در اثر شدت جراحت به شرف شهادت نایل شد ، و به بالاترین مرتبت ماندگاری در زمره شهیدان به افتخار سردوشی شهید بالنگ متصف شدند .
شهید بالنگ به روایت خانواده بزرگوارشان شاید در غربت و گمنامی تشیع و تدفین شدند اما باید بدانند او رهرو راه گمنامی بود که خود مشتاق نام و نشان نبود .
خداوند اگر متاع وجود کسی را خریدنی بیابد هر کجا باشد و در هر زمان او را در جمع اصحاب کربلا به بهشت خویش خواهد خواند و خوشا به سعادت شهید بالنگ که مشایعت کنندگان او به بهشت فرشتگانی بودند که متاع خریدنی خدا را با تهلیل و سلام به بهشت جاویدان رهنمون نمودند.شهید بالنگ رهگذر کوی گمنامی بودند ، او دین خود را به تعبیر پیامبر (ص) کامل کرد اما  از همه تعلقات دنیا دل برید و در مسلخ جانان با دلی سرشار از اخلاص و تعهد و شجاعت به تبعیت از مادر سادات (س) با پهلوی شکافته شده برات حضور خویش را در محضر ارباب با خونش امضا نمود و نامش بر باب شهادت ماندگار شد.
یادش همواره چون چراغی تابان بر راه و اندیشه ما پر فروغ و روشن بماند

" محمود حاتمی "

لباس مناسبی تنش کنید...

روزی در خانه شهرام بودم.فاطمه (دختر شهید) را که تازه روی پا ایستاده و راه رفتن آموخته بود را حاضر کردم و برتنش یک تاپ و شلوارک پوشاندم تا همراه شهرام که قصد داشت خرید کند، بیرون بروند. فاطمه را به حیاط بردم، شهرام که پشتش به ما بود، برگشت که دست فاطمه را بگیرد؛ ناگهان جا خورد و با حالت عجیبی به من گفت فاطمه را با این لباس بیرون ببرم؟

من او را قانع کردم که فاطمه کودک است و حجاب برایش در این سن معنایی ندارد. فاطمه را تا کنار در برد، در را باز کرد، اما بیرون نرفت. در را بست و برگشت و با لحن مهربان و ملایمش گفت که بهتر است یک بلوز آستین بلند و شلوار راحت تر تنش کنید. لباس های فاطمه را عوض کردیم. آن گاه با خوشحالی او را بیرون برد.

بعد همسرش به من گفت: آرزو، گفتم که شهرام فاطمه را با این لباس ها بیرون نخواهد برد

 

گل سرسبد


موقعی که اسماعیل دو ساله بود وتازه راه افتاده بود، من هیچ موقع نمی دیدم که راه بره. به بقیه هم می گفتم :من هیچ وقت ندیدم پرویز به جای اینکه راه بره می دوه. پنجه هاشو می ذاشت روی زمین و می دوید.

خیلی کوچولو بود، گاهی من می انداختمش هوا ولی این بچه نمی ترسید. بعضی ها می ترسیدند، من می گفتم نگران نباشید، گاهی مادرش می گفت تازه شیر خورده، اذیت می شه ولی اسماعیل انگار نه انگار. گاهی بهش می گفتم بیا کشتی بگیریم، من خودمو می انداختم زمین و اون برای خودش کف می زد. گل سرسبد بود. تا دانشگاه با هم کشتی می گرفتیم.

خیلی روی موی سرش حساس بود که بلند نشه. تا می اومد خونه می گفت داداشی و به موهاش اشاره می کرد و می گفت قیچیتو بیار. آخرین بار هم قبل از شهادتش بود.


عموی شهید(حاج حسین)


خاطره ای از شهید صادق یارمحمدی به نقل از برادر شهید

من در تاريخ 64/10/10 به جبهه اعزام شدم و برادرم در آن زمان مسئول بهداري 110 شهيد بروجردي بود و مدت چند ماهي بود كه يكديگر را نديده بوديم در سال 65 ما را براي عمليات حاج عمران به پيران شهر بردند و در يك مدرسه جمع شديم مدرسه در كوچه اي بن بست بود و من به ديوار تكيه زده بودم كه ديدم يك پاترول به سرعت آمد به سمت من .پيش خودم گفتم اين كيه كه ترمز بريده است .ديدم برادرم است كه با لباس چريكي پياده شد و مثل هميشه خنديد و گفت تو كجا و اين جا كجا و گفت بيا سوار شو تا برويم خط مقدم گفتم بي اجازه نمي شود گفت بهداري شما در خط است پيش قبر حاج عمران رفتيم بالاي گردنه كه يك گلوله توپ وسط جاده خورد گفت نترس اين اول بسم الله است تا رسيديم بهداري مجروح زيادي اوردند و شروع كرديم به پانسمان تا ساعت يك بامداد كه رفتيم در يك سنگر 5 نفره فقط جاي نشستن بود و يك نفر هم بي سيم چي كار مي كرد كه من برادرم را بيدار كردم و گفتم كله گنده پاشو .


شعر لکی در وصف سردار شهید اسدمراد بالنگ

مرتضی قبادی : شهید اسد مراد از شهدای مخلص بود که هیچگاه چهره بشاش و نورانی او را از خاطر نمی شود فراموش کرد . چهره نورانی او که نشان از اخلاص ،تقوا ، صلابت و صداقت در میان رزمندگان کوهدشتی تقریباً می شود گفت منحصر به فرد بود. او بی ریا بود او کم توقع بود او کم صحبت بود او محبوب قلوب دوستان بود و بالاخره او یک پاسدار به تمام معنا بود که در بین دوستان همچون ستاره ای می درخشید و دیگران از حضورش مسرور بودند .
روحش شاد .

اسدمراد بالنگ

ســـــردار رشـــیــــد ســپـــه سـالارم     شـمـــع افــروز مـحـفــل یـَـل نامـدارم

رو پــی عــزیـــزی ســـــردار دیـریـنـم     و دوری بـــالـات حــســـرت مــچـیــنــم

شــیــوایــــی کـلـام ســخــنــرانــم رو     فــرمــانـــده نـامـــدار سر گــُـردانـم رو

رو پــــی ســــخــــاوت دل دیــنـــدارت     و تـاریـخ ثـبــت بـــی نــام اَژ کــــردارت

مــرد بـا ســخــــاوت دودمــــانــــم رو     فـــرمــانــده بــر حـق پـاسـدارانـــم رو

دُر دانـــه کــلــام بــا صــــدق و وفــــا     بـــا اراده و عـــزم بـــا مــهــر و وفــــــا

ســفــره هــمـیـشـه پـــر نــون و آوِت     و حـاتـم طـائـــی ثـبـت بـی اَژ نامـــت

عــمــو فــدای دل پـــر ژِ مـهـرت بــام     فــــدای سـیـــرت و دل پــاکـــت بــــام

هـمـچـو نــامــت تــو ژِ حــق نترسین     دس و دس محبـوب و یـا حـق رسـیــن

تقدیم به روح شهید گـــرانـقـــدر اســدمــراد بـالـنـــگ

شاعر : میثم دلفانی




می روم اما مرا با اشک همراهی مکن

یکبار  رفتیم روستا نزدیک غروب بود به اسماعیل گفتم بریم قدم بزنیم ، اسماعیل گفت دیره ،گفتم بریم هوا خوبه .

از روستا رفتیم بیرون من شروع به صحبت کردم،گفتم میخوای چکار کنی؟ می خوای برگردی جبهه ؟

گفت همون موقع که گفتی بریم قدم بزنیم تو ذهنم گفتم چرا اینو میگه و متوجه هدفت شدم . گفتم حاجی خیلی نگرانه ، تو پزشک آینده هستی اگه بمونی و درست رو بخونی بهتر میتونی به جامعه خدمت کنی .

گفت من از بابات خیلی انتظار ندارم ، بلاخره سنی ازشون گذشته ، ولی تو نباید این حرفها رو بزنی ،خود تو برا چی رفتی جبهه؟ گفتم ما همه وظیفه مونه ولی تو ممکنه صلاح نباشه بری جبهه .

گفت ندای هل من ناصر ینصرنی الان بلنده ، پزشک و غیر پزشک ، باسواد و بی سواد همه باید از این کشور دفاع کنیم ، اگه قسمت نبود و شهید نشدم که به مردم خدمت میکنم . خلاصه می خواست منو متقاعد کنه با هم برگردیم منطقه و هرچه من حرف زدم قانع نشد .

 

همون شب می خواست بره اندیمشک. حاجی به من زنگ زد و گفت راضیش کردی ؟ منم گفتم هر کاری کردم قانع نشد . حاجی هم به اسماعیل گفته بود که فردا صبح آماده باش که خودم با ماشین ببرمت . اسماعیل گفته بود خودم تا سه راهی زانوگه میرم از اونجا هم ماشین زیاده. اونموقع ماشین نیسان آبی داشتند .

خلاصه روز بعد پدر من و حاج ابراهیم اسماعیل رو تا پلدختر برده بودند و از اونجا سوار ماشین های اندیمشک کرده بودند و برگشتند .پدرم گفت  وقتی که اسماعیل را سوار کردیم و برگشتیم حاج ابراهیم گفت خدایا ان امانتی بود که به دست من دادی و الان دادمش دست خودت . بعد هم که اسماعیل شهید شد من جبهه بودم موقع تشیع جنازه اش که می خواستند دفنش کنند پدرم که توی قبر بوده ، میشنوه حاج ابراهیم میگه خدایا این امانتی بود، که من تا حالا ازش نگهداری کردم. حالا تحویل خودت میدمش . همون روز موقع برگشتن به خونه میگه روزی که بردیمش پلدختر میدونستم اسماعیل شهید میشه

خاطره از آقای مجید ایام

شهید دکتر اسماعیل هادیان


وجودش به تمام معنا معنای آرامش بود

شهرام بسیار آرام و متین بود. جوری که وقتی کنار او بودم احساس آرامش عجیبی می کردم و اکنون هم یاد او باعث آرامش قلبی ام می شود و مصداقی از الابذکر الله تطمئن القلوب بود. چون خود همیشه یاد خدا بود و بسیار مخلص بود یادش قلب را آرام می کند.

بار اولی که زخمی شده بود، وقتی به خانه آمد، گاهی من پانسمان زخمهایش را عوض می کردم ولی شهرام با اینکه جراحت سختی برداشته بود، حتی یک آخ هم نمی گفت.به من نگاه کرده و لبخند می زد. من بعد از چند سال(حالا که خودم فرزند جوان دارم) فهمیدم که او چه صبور بوده که آن دردها و زخم های عمیق را بدون کوچکترین شکایت یا بهانه و هیچ ناله ای تحمل می کرد.

با توجه به اهمیتی که خودش به واجبات و مستحبات می داد ولی هیچ وقت ما را مجبور به انجام دادن عمل واجب ومستحبی نمی کرد. بلکه با رفتارش مارا شیفته خودش می کرد، آنگونه که ما با عشق دوست داشتیم مانند او باشیم.

 خواهر بزرگوار شهید،خانم آرزو عباسی




خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شد

خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شد

خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شدimages

گروه اندیشه: خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی شهرستان کوهدشت در قالب کتاب «نبض خاکریزها را بگیر» توسط محمدتقی عزیزیان منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از لرستان، در کتاب نبض خاکریزها را بگیر که به تازگی توسط نویسنده لرستانی محمدتقی عزیزیان با شمارگان هزار نسخه در انتشارات آمین احمد قم و با حمایت بنیاد شهید و امور ایثارگران لرستان منتشر شده است خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی شهرستان کوهدشت معرفی شده است.

از جمله شهدایی که در این کتاب به زندگی‌نامه و خاطرات آنها اشاره شده می‌توان از اسدمراد بالنگ، محمدعلیم(شهرام) عباسی، اسماعیل هادیان و صادق یارمحمدی نام برد. در بخش معرفی شهید بالنگ ضمن اشاره به زندگی‌نامه و تاریخ شهادت این شهید خاطراتی با عناوین سلام بر حسین، جاده‌های جنگ، ارتفاع مردانگی، شهیدان را شهیدان می‌شناسند، بیان شده است.
همچنین در معرفی شهید محمدعلیم (شهرام عباسی) خاطراتی با عنوان دو رکعت نماز، دو رکعت درس، وقت عاشقی، مجموعه مراد و در بخش معرفی اسماعیل هادیان خاطراتی تحت عنوان مبارزه با هوای نفس، پای لنگ و شوق تمنا، تعارف، سحر بود و من و سجاده، خبر شهادت، بعد از شهیدان … بمانم که چه؟، مراوده‌های عرفانی ذکر شده است. در بخش معرفی شهید صادق یارمحمدی نیز خاطراتی با عنوان در آغوش پیراهن توف غیرت مردانه عشق، سرمایه ایثار، به‌دنبال رد پایت، آرامش دریا، لحظه دیدار، سکاندار، دو قدمی آتش، لحظه پرواز بیان شده است.