در همان دوران بچگی در مسجدجامع رفت و آمد داشتیم. در یکی از روزهایی که در مسجد بودیم، کارگری که خیلی فقیر بود وارد مسجد شد.

شهید شهرام گفت این شخص خیلی آدم فقیری هست. خیلی افسوس خورد که چرا در جامعه همچنین افرادی هستند که با فقر زندگی می کنند؟

کارگر نمازش را که خواند شهید شهرام به دنبالش رفت تا نشانی اش را یاد بگیرد و به او کمک کند.

وقتی که مرد فقیر از مسجد خارج شد، دنبالش راه افتادیم. مسافتی طولانی را طی کردیم تا به در خانه اش رسیدیم. وقتی که مرد داخل خانه اش شد، شهید شهرام روبروی خانه ی او زانوی غم بغل کرد و برایش گریه گرد.

خاطره از حاج آقا مبلغی