پست ثابت

تقدیم به :
آنان که درد خویش را داشتند و زخم دیگران را التیام گذاشتند تا نسخه بادها را بپیچند.



شهید دکتر اسماعیل هادیان

نشسته از چپ نفر دوم شهید والامقام دکتر اسماعیل هادیان


ادامه تصاویر ادامه مطلب . . .



ادامه نوشته

گر مرد رهی، میان خون باید رفت


من و اسماعیل همباز ی و همکلاس بودیم. در دوران بچگی بسیار فرز بود. ریزنقش بود و در بازیها کسی حریفش نمی شد.

در دوران دانشجویی و جوانی و بعد هم جبهه بسیار رشد پیدا کرده و اهل معنویت شده بود.

یکبار که تازه وارد شفیع خانی شده بودیم اسماعیل رو دیدم. اونها قبل از ما اونجا بودند. من طلبه بودم وایشون دانشجوی پزشکی. اونجا نماز جماعتی برگزار می کردیم و بین نماز مغرب و عشاء بنده کمی صحبت می کردم. شهید اسماعیل هم بود. اسماعیل وقار عجیبی داشت و این وقارش آدم رو می گرفت. خیلی متواضع بود. ولی اینقدر ابهت داشت و معنویتش بالا بود که وقتی با ایشون مواجه میشدم احساس حقارت می کردم.

اون موقع که بین نماز می خواستم صحبت کنم پیش خودم می گفتم اگه هادیان نباشه من راحت صحبت می کنم. وقتی ایشون حضور داشت جلسه سنگین می شد و حرف زدن رو برای من مشکل می کرد. اون هم سرش رو پایین می انداخت ولی من سنگینی وجودش رو احساس می کردم.

زمانی رسید که می خواستند ما رو ببرندکردستان که شهر ماووت رو فتح کنیم. فرمانده ما سیروس لرستانی بود. اسماعیل جزو گردان ما یعنی گردان محبین نبود. روز جداییمون ما خداحافظی کردیم و رفتیم. مدتی رو در سقز بودیم . بعد به منطقه اعزام شدیم. فردای عملیات بود که شنیدیم چند تن از بچه ها شهید شدند. پرسیدیم چه کسایی شهید شدند؟ اسم بچه ها رو گفتند فهمیدیم اسماعیل هم جزء شهدا بوده.

گفتیم اسماعیل روکه توی شفیع خانی جا گذاشتیم. گفتند اسماعیل که فهمیده قراره عملیات بشه دنبال ما اومده و توی همون عملیات هم شهید شد

                                                                                      حجت الاسلام والمسلمین حاج رضا مبلغی


احترام به سادات ( شهید هادیان )

می خواستیم برای عملیات کربلای 5 به شلمچه بریم. چهار نفری سوار لندکروز شدیم. بین راه یه سید از کوچ نشین های عشایر رو کنار جاده دیدیم که منتظر ماشین بود. اسماعیل گفت: سید بیا جای من بشین، من میرم عقب می شینم. سید هم فوری همین کار رو کرد. بعد از اینکه سید نشست، راننده گفت آقا سید از این به بعد اگه کسی بهت تعارف کرد سریع قبول نکن و یه کم مقاومت کن. سید هم گفت اشکال نداره، اینطوری بهتره، اگه دوستتون از ته قلب این کار رو کرده باشه الان اذیت نمیشه و براش مهم نیست. اگه از ته دل نباشه هم توبه میکنه که دیگه از این تعارف های الکی نکنه.

*****

 قبل عملیات کربلای 5 بود. یه شب دیدم کلی جنازه ی عراقی روی هم تلنبار کرده بودن، طوری که آدم واقعا وحشت میکرد. صبح داشتم نماز صبح میخوندم. دیدم اسماعیل اومد و شروع به نماز خوندن کرد. تو حالت سجده بود که دیدم موهاش خیلی براق شده. به سرش دست کشیدم و دیدم سرش خیس بود. تازه متوجه شدم توی اون هوا، نزدیک اون همه جنازه، با اون آب سرد، قبل نماز صبح غسل کرده بود.

از خاطرات دکتر مراد سوری


گل سرسبد


موقعی که اسماعیل دو ساله بود وتازه راه افتاده بود، من هیچ موقع نمی دیدم که راه بره. به بقیه هم می گفتم :من هیچ وقت ندیدم پرویز به جای اینکه راه بره می دوه. پنجه هاشو می ذاشت روی زمین و می دوید.

خیلی کوچولو بود، گاهی من می انداختمش هوا ولی این بچه نمی ترسید. بعضی ها می ترسیدند، من می گفتم نگران نباشید، گاهی مادرش می گفت تازه شیر خورده، اذیت می شه ولی اسماعیل انگار نه انگار. گاهی بهش می گفتم بیا کشتی بگیریم، من خودمو می انداختم زمین و اون برای خودش کف می زد. گل سرسبد بود. تا دانشگاه با هم کشتی می گرفتیم.

خیلی روی موی سرش حساس بود که بلند نشه. تا می اومد خونه می گفت داداشی و به موهاش اشاره می کرد و می گفت قیچیتو بیار. آخرین بار هم قبل از شهادتش بود.


عموی شهید(حاج حسین)


می روم اما مرا با اشک همراهی مکن

یکبار  رفتیم روستا نزدیک غروب بود به اسماعیل گفتم بریم قدم بزنیم ، اسماعیل گفت دیره ،گفتم بریم هوا خوبه .

از روستا رفتیم بیرون من شروع به صحبت کردم،گفتم میخوای چکار کنی؟ می خوای برگردی جبهه ؟

گفت همون موقع که گفتی بریم قدم بزنیم تو ذهنم گفتم چرا اینو میگه و متوجه هدفت شدم . گفتم حاجی خیلی نگرانه ، تو پزشک آینده هستی اگه بمونی و درست رو بخونی بهتر میتونی به جامعه خدمت کنی .

گفت من از بابات خیلی انتظار ندارم ، بلاخره سنی ازشون گذشته ، ولی تو نباید این حرفها رو بزنی ،خود تو برا چی رفتی جبهه؟ گفتم ما همه وظیفه مونه ولی تو ممکنه صلاح نباشه بری جبهه .

گفت ندای هل من ناصر ینصرنی الان بلنده ، پزشک و غیر پزشک ، باسواد و بی سواد همه باید از این کشور دفاع کنیم ، اگه قسمت نبود و شهید نشدم که به مردم خدمت میکنم . خلاصه می خواست منو متقاعد کنه با هم برگردیم منطقه و هرچه من حرف زدم قانع نشد .

 

همون شب می خواست بره اندیمشک. حاجی به من زنگ زد و گفت راضیش کردی ؟ منم گفتم هر کاری کردم قانع نشد . حاجی هم به اسماعیل گفته بود که فردا صبح آماده باش که خودم با ماشین ببرمت . اسماعیل گفته بود خودم تا سه راهی زانوگه میرم از اونجا هم ماشین زیاده. اونموقع ماشین نیسان آبی داشتند .

خلاصه روز بعد پدر من و حاج ابراهیم اسماعیل رو تا پلدختر برده بودند و از اونجا سوار ماشین های اندیمشک کرده بودند و برگشتند .پدرم گفت  وقتی که اسماعیل را سوار کردیم و برگشتیم حاج ابراهیم گفت خدایا ان امانتی بود که به دست من دادی و الان دادمش دست خودت . بعد هم که اسماعیل شهید شد من جبهه بودم موقع تشیع جنازه اش که می خواستند دفنش کنند پدرم که توی قبر بوده ، میشنوه حاج ابراهیم میگه خدایا این امانتی بود، که من تا حالا ازش نگهداری کردم. حالا تحویل خودت میدمش . همون روز موقع برگشتن به خونه میگه روزی که بردیمش پلدختر میدونستم اسماعیل شهید میشه

خاطره از آقای مجید ایام

شهید دکتر اسماعیل هادیان


خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شد

خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شد

خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی کوهدشت منتشر شدimages

گروه اندیشه: خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی شهرستان کوهدشت در قالب کتاب «نبض خاکریزها را بگیر» توسط محمدتقی عزیزیان منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از لرستان، در کتاب نبض خاکریزها را بگیر که به تازگی توسط نویسنده لرستانی محمدتقی عزیزیان با شمارگان هزار نسخه در انتشارات آمین احمد قم و با حمایت بنیاد شهید و امور ایثارگران لرستان منتشر شده است خاطرات و زندگی‌نامه شهدای جامعه پزشکی شهرستان کوهدشت معرفی شده است.

از جمله شهدایی که در این کتاب به زندگی‌نامه و خاطرات آنها اشاره شده می‌توان از اسدمراد بالنگ، محمدعلیم(شهرام) عباسی، اسماعیل هادیان و صادق یارمحمدی نام برد. در بخش معرفی شهید بالنگ ضمن اشاره به زندگی‌نامه و تاریخ شهادت این شهید خاطراتی با عناوین سلام بر حسین، جاده‌های جنگ، ارتفاع مردانگی، شهیدان را شهیدان می‌شناسند، بیان شده است.
همچنین در معرفی شهید محمدعلیم (شهرام عباسی) خاطراتی با عنوان دو رکعت نماز، دو رکعت درس، وقت عاشقی، مجموعه مراد و در بخش معرفی اسماعیل هادیان خاطراتی تحت عنوان مبارزه با هوای نفس، پای لنگ و شوق تمنا، تعارف، سحر بود و من و سجاده، خبر شهادت، بعد از شهیدان … بمانم که چه؟، مراوده‌های عرفانی ذکر شده است. در بخش معرفی شهید صادق یارمحمدی نیز خاطراتی با عنوان در آغوش پیراهن توف غیرت مردانه عشق، سرمایه ایثار، به‌دنبال رد پایت، آرامش دریا، لحظه دیدار، سکاندار، دو قدمی آتش، لحظه پرواز بیان شده است.

 

زندگینامه شهید والا مقام اسماعیل هادیان




شهید والا مقام دکتر اسماعیل هادیان:
شهید در عید قربان سال 1345 آنگاه که حجاج بیت الله الحرام لباس احرام پوشیده و به سوی رب الکعبه می شتابند و قربانیان را به قربانگاه آورده بودند پای در عرصه وجود نهاد
به تناسب آن عید پدرش اورا اسماعیل ذبیح الله نهاد شاید پیروی باشد برای ابراهیم خلیل الله. در همان زمان کودکی با زمزمه دعای ندبه و نوای دلنشین آن که در منزلشان برگزار می شد،خو گرفت و آتش عشقش به حضرت صاحب الامر(عج) شعله ور گردید.5-6ساله بود که در ایام عزاداری سید الشهداء لباس عزا بر تن کرده و در جمع عاشقان و متوسلین به اباعبدالله الحسین(ع) حاظر شده و قیافه جذابش در پیشاپیش هیئت های عزاداری همگان را به تحسین وامیداشت.برای اولین بار به جبهه شتافته و در عملیات پیروزمندانه بیت المقدس شرکت جسته که در ضمن آن از ناحیه پا مجروح گردید و مدتی در بیمارستان بستری شد.اما دست از تلاش نکشید و با همان پای شکسته در حالیکه هنوز چندماه از مجروحیت او نمی گذشت دگربار به جبه های نور علیه ظلمت اعزام شد.و در عملیات رمضان شرکت نمود .گویی سبقت را ربود از عاشقان با بردباری-آنکه راه عشق پیمود با پای شکسته .
آری اسماعیل عزیز در جبهه با دشمنان اسلام به نبرد خواسته بود یکی جبهه های جنگ و دیگر کلاسهای درس لذا از سنگر درس هم غافل نبود،خردادماه سال 62 برای چندمین بار اعزام میدان های نبرد شده و در منطقه جفیر و کوشک به خدمتگذاری اسلام مشغول شد اواخر همین سال بود که به همراه یار وفادارش شهید مجتبی آدینه وند در جبهه زبیدات حضور یافت.برای آگاهی بیشتر از علوم سیاسی علاوه بر دروس دبیرستان ، به فراگیری دروس حوزه پرداخت و با برادر همرزمش شهید آدینه وند به بحث و مطالعه مشغول شد. در سال 64 با شرکت در کنکور سراسری دانشگاه ها در رشته پزشکی قبول شده و به دانشگاه اصفهان راه یافت همگام با آن دروس حوزه را ادامه داد.
دانشگاه نیز او را از جبهه باز نداشت چرا که دانشگاه واقعی را در جبهه های نبرد میدانست، لذا این بار با نیروهای لشگر امام حسین(ع) متشکل از بسیجیان اصفهان در جزیره مجنون در یک ماموریت و جبهه فاو در ماموریت دیگر و در میان یاران راستین حجت بن الحسن(ع) حضور یافت.شهید زنده ما اسماعیل عزیز با وجود جراحت پا و با اینکه چندبار تحت عمل جراحی قرار گرفته بود اما هیچگاه از تلاش باز نایستاد و در سنگرهای دانشگاه و حوزه و جبه های حق علیه باطل به کسب فیض و تزکیه نفس و تزیین روح پرداخت آن عزیزی که چهره منور و جذابش و اخلاص در عمل و کردارش یادآور یاران رسوا الله (ص) و ائمه (ع) بود، چندروز قبل از شهادت برادر همسنگرش شهید مجتبی در نامه ای که به یکی از دوستانش می نویسد می گوید: به مجتبی سلام گرم برسانید و بگویید ما را فراموش نکند گرچه زودتر از ما رفته اید ولی ما هم لنگان لنگان به شما خواهیم رسید.ان شاءالله.
در روز نیمه شعبان سالروز ولادت منجی عالم بشریت ،مهدی منتظر،این سرباز جانباز امام زمان (عج) که از کودکی عاشق مولایش بود در عملیات ظفرمندانه کربلای 10 در جبه های غرب در تاریخ 66/1/25 به شرف شهادت نائل آمد و مرغ روحش به ملکوت اعلی رسید.پدر بزرگوارشان وقتی با جسد خونین و پاک او مواجه مشود دستها را به آسمان بلند کرده میگوید خدایا تو خودت اسماعیل ار از ابراهیم قبول بفرما امانتی بود در دست ما به صاحب امانت برگرداندیم پروردگارا به ما صبر عنایت فرما