موقعی که اسماعیل دو ساله بود وتازه راه افتاده بود، من هیچ موقع نمی دیدم که راه بره. به بقیه هم می گفتم :من هیچ وقت ندیدم پرویز به جای اینکه راه بره می دوه. پنجه هاشو می ذاشت روی زمین و می دوید.

خیلی کوچولو بود، گاهی من می انداختمش هوا ولی این بچه نمی ترسید. بعضی ها می ترسیدند، من می گفتم نگران نباشید، گاهی مادرش می گفت تازه شیر خورده، اذیت می شه ولی اسماعیل انگار نه انگار. گاهی بهش می گفتم بیا کشتی بگیریم، من خودمو می انداختم زمین و اون برای خودش کف می زد. گل سرسبد بود. تا دانشگاه با هم کشتی می گرفتیم.

خیلی روی موی سرش حساس بود که بلند نشه. تا می اومد خونه می گفت داداشی و به موهاش اشاره می کرد و می گفت قیچیتو بیار. آخرین بار هم قبل از شهادتش بود.


عموی شهید(حاج حسین)